پیمانیسم . احتمالا وقتی برود دل هیچکدامتان برایش تنگ نشود . حتی مطمئن نیستم دل خودم برایش تنگ شود .
تقریبا یک سال و نیم زنده بود . کسی بود که در آن می نوشت . شما هم می خواندید . به همین منوال ادامه پیدا کرد تا به الان که از این پس دیگر نه صاحب پیمانیسم در آن می نویسد و نه شما می آیید که آن را بخوانید . هر چیز انتهایی دارد . اصلا خوب است که خودمان به هر چیزی انتها بدهیم . قبل از آنکه به عادت تبدیل بشود . قبل از آنکه از شور و شوق عاری شود .
اگر دوباره شور و شوق اینچنین نوشتنی پیدا شد مطمئن باشید پیمانیسم را دلخور هوو نمی کنم .
همیشه اولین ها ترک ناشدنی ترین ها هستند .
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 2:2  توسط پیمان
|
خدا رو روست دارم . می دونید چرا ؟ چون یه دیوانه ی تمام عیاره . از اون دیوونه هاست که هیچی جلودارش نیست .
اگه یه روز خدا رو ببینم اولین چیزی که بهش می گم اینه که : افتخار می کنم به اینکه مخلوق تو ام ! چون از تمام دیوونه ها دیوونه تری!
یکی از نمود های دیوانگی خدا ، طنز افسار گسیخته ایست که در مخلوقاتش وجود داره !
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 21:40  توسط پیمان
|
شخصیت ها :
بازدیدکننده گان موزه .
- اینو که میبینی اوج دوران نقاشی رمانتیکه .
- من دوست ندارم !
- من که سیر نمیشم .
- درکت می کنم .
-می تونم سه ساعت تموم نگاش کنم وسیر نشم .
-می فهمم .
-افسونم می کنه .
-می فهمم .
-عین مواد مخدره . مواد مخدری به شکل عاج .
-خیلی خوب می فهمم .
- این یه کپسول آتش نشانیه . بهت میگم خودشه !
- واقعا که خیلی ننری ژان-پل .
- من که کارت پستالو ترجیح می دم .
-به تابلوی اصلی ؟
-آره چه جورم .
-وقتی اینو می کشید کر بود .
- مثل بتهوون .
- کوبیسم . فاویسم . دوران پیش رافائلیسم . تاچیسم . فنتیسم . آدم همه رو قاطی می کنه .
-خودمونیم . خیلی خوب نکشیده ... !
-عزیزم ، سبکش اینطوریه .
-حتی واسه سبک خودش هم خوب نکشیده .
- این نوعی تلاش برای دستیابی به فرمه .
-ولی الحق که افتضاح کشیده .
-دیگه غلو نکن . خرگوشه رو خوب میشه دید .
-زده به سرت ؟ این کجاش شبیه خرگوشه ؟
- صبر کن ببینم ... نه حق با توئه . یک گوساله است .
- تازه اسم تابلو هم گوساله ست . پایین نوشته .
- خودمونیم خیلی بد نوشته .
-وقتی میگی " هنر آبستره صفر است " می خوای بگی هنر آبستره رو مثل عدد صفر نمیشه به تصویر کشید ولی برای نتیجه گیری ضروریه ، یا اینکه می خوای بگی هنر آبستره بی ارزشه ؟
- ژان-پل حوصله ام رو سر می بری . اَه!
" تئاتر بی حیوان " اثر ژان-میشل ریب
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 0:28  توسط پیمان
در چند روزه گذشته به مناسبت جشن های شب یلدا که دانشکده های مختلف برگزار می کنند دو بار به روی صحنه رفتیم . جریان از این قرار بود که دانشکده های عمران و ریاضی که به مناسبت شب یلدا اقدام به برگزاری جشن کوچکی کرده بودند از چند تا از بچه های گروه تئاتر خواستند که برایشان تئاتر اجرا کنند . من و چند نفر دیگر جمع شدیم و کاری را آماده کردیم . کاری که یک ساعته جمع شد و هدف اصلیش خنداندن ملت بود . خلاصه این کار حدود ۳۰ دقیقه ای را دو بار برای بچه ها اجرا کردیم که با استقبال عجیب دانشجویان شریف مواجه شد . دانشجویان تقریبا در تمام طول مدت اجرا در حال خندیدن بودند و این در حالی است که ما اصلا فکر نمی کردیم بتوانیم با بعضی از تیکه های لوسمان از تماشاچیان خنده بگیریم . اعتراف می کنم بعضی از طنز هایمان واقعا در حد تئاتر گلریز بود . ولی دانشجویان عزیز خندیدند و خندیدند و خندیدند .
بعد از اجرا هم تعداد بسیاری از تماشاچیان اعم از آشنا و غیر آشنا ، پیر و جوان ، مرد و زن ، مذهبی و غیر مذهبی و ... از من و دیگر بازیگران تشکر کردند .
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 23:38  توسط پیمان
غروب که برگشتیم خواهر دوستم عاشق دوست دیگرم بود و خواهر من عاشق هیچکدام نبود و دوستم عاشق خواهرم بود و دوست دیگرم عاشق خواهر دیگرم بود و خواهر او که پهلوی من نشسته بود دیگر سوگند یاد کرده بود که عاشق نشود ، اما مینمایاند که دلش می خواهد دوست دیگرم عاشقش شود . او که پهلوی من نشسته بود و اکنون در برگشتن باز پهلوی من بود ، خاموش بود ، همچنان خاموش بود و تنها کسی بود که نگفته بود و ندانسته بودند عاشق کیست . و من اکنون عاشق او شده بودم و هیچ یک از ما بیش از سیزده سال نداشت .
" عشق سال های سبز " ، ابراهیم گلستان
+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 22:38  توسط پیمان
|
...
گرگرز : جدی ؟ " هیالمار اکدال " از اوناس که مریضه و باید هواشو داشته باشی ؟
رلینگ : بدبختانه باید بگم همه از دم مریضن .
گرگرز : هیالمارو چطوری درمون می کنی ؟
رلینگ : طبق معمول تو زندگی یه دروغی براش دست و پا می کنم .
گرگرز : زندگی ... دروغ ؟ درست می شنوم ؟
رلینگ : آره ، درسته ، دروغ زندگی . میدونی این دروغ بهش قوت قلب میده .
.
.
.
گرگرز : بیچاره سروان اکدال . پیرمرد بیچاره حتما کلی از " ایده آل های " جوونیش رو از یاد برده .
رلینگ : محض خاطر ما هم که شده ، جناب " ورل " ، این کلمه قلنبه ایده آل رو بذار کنار . به جاش یه کلمه شسته رفته وطنی داریم که خیلی هم بجاست : دروغ !
" مرغابی وحشی " اثر هنریک ایبسن
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 13:26  توسط پیمان
|
هر روز که از خواب بیدار می شوم یکی از همان روزهاییست که هر روز یکی از همان روز هاست . *
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 22:37  توسط پیمان
دختر ارشد : باز دیرتر
-در سنی که دارم -
سال های سال دیرتر ،
اگر قرار باشد شهوت مرا دوباره در برگیرد ،
اگر میل به عشق ، میل به عاشق و معشوق بودن از من عبور کند ، میل این که کسی بیاید ، سر انجام ، و مرا ببرد
شایسته ی آن خواهم بود ، نه ، چنین فکر نمی کنی ؟
من این را مانند چنان دردی تصور خواهم کرد ، چنان فاجعه ی بی رحمانه ای ، چنان مصیبتی
و پیش از هر چیز ، پیش از هر چیز ، ریشخندی چنان شرور ، یک شوخی زندگی ، نه ؟
که من خواهم گریخت ، که می جویم ، امیدوارم ، نیروی گریختن را ، کشیدن فریادی خشمناک و گریختن ، که از او دور خواهم شد ،
که آنی را که می آید خواهم راند ، آنی که خواهد گفت مرا دوست دارد و می خواهد من نیز او را دوست داشته باشم و چنین جنایت بزرگی را مرتکب می شود که این همه دیر آمده .
پ . ن : بعضی وقت ها سرت را بر می گردانی و می بینی خیلی دیر شده است . خیلی !
" در خانه ایستاده بودم و منتظر بودم باران بیاید " اثر ژان-لوک لاگارس
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 21:51  توسط پیمان
وقتی داشتم فنجان اسپرسو را به لبم نزدیک می کردم از من اجازه گرفت که سر میزم بنشیند . با یک لبخند بهش فهماندم که می تواند این کار را بکند . وقتی نشست یک کتاب و یک دفترچه از پاکتی که همراهش بود بیرون آورد . کتاب را گوشه ای گذاشت و در دفترچه شروع به نوشتن کرد . نمی خورد از آن تریپ روشن فکر هایی باشد که میزی در گوشه ای از کافه را برای نوشتن انتخاب می کنند و هر روز در ساعت خاصی آنجا می روند و چیزی می نویسند . ولی داشت این کار می کرد . هر چند وقت یک بار هم صورتش را با نگاهی متفکر از نوشته اش می گرفت و به من نگاه می کرد . بعد دوباره مشغول نوشتن می شد .
هیچ اتفاق خاصی نیافتاد . من همچنان مشغول به کار خودم بودم و او هم همینطور . در آخر هم کیفم را انداختم روی دوشم و از کافه خارج شدم .
زندگی اصلا شبیه فیلم ها نیست !
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 23:14  توسط پیمان
|
اینجا جا داره که از اون دو نفری که وبلاگ منو به عنوان بهترین وبلاگ انتخاب کردن تشکر کنم !
امیدوارم تصادفی نبوده باشه !
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 22:26  توسط پیمان