تبليغاتX
مچاله کن و آتش بزن

مچاله کن و آتش بزن

 

خیلی از ما وقتی با صحنه های خشونت آمیز و وحشیانه روبرو می شویم ، حالت خاصی به صورتمان می دهیم و با ادای هجا های بدون معنی و با معنی ، انزجار خود را از آن صحنه نشان می دهیم و این طور وانمود می کنیم که ، بله ما انسان نازک دلی هستیم و از هر گونه خشونت و حرکات وحشیانه ناراحت می شویم . ولی در بیشتر مواقع از این اعمال فراتر نمی رویم و به آن ها اکتفا می کنیم . لابد پیش خودمان می گوییم همین مقدار هم نشان می دهد که ما چه قلب آکنده از مهر و محبت و خالی از خشونت و درنده خویی داریم .

خیلی از ما هر موقع اخبار ، نتایج هاکی روی یخ آمریکا را اعلام کند ارزش روشن ماندن تلویزیون را هم برای آن قائل نیستیم و آن را خاموش می کنیم . ولی اگر خبر زد و خوردی را در همین مسابقات در تلویزیون نشان دهند تمام هوش و حواسمان را معطوف جعبه جادو می کنیم و منتظر می مانیم که ببینیم کدام یک از طرفین دعوا پیروز می شوند . بعضی مواقع اگر صحنه ی زد و خورد را نصفه کاره پخش کنند  ناراحت می شویم و کلی فحش هم بار خود و خانواده ی رییس صدا و سیما  می کنیم .

خیلی از ما وقتی نزاعی را در خیابان میبینیم ( که این روز ها کم هم نیست ) حتی اگر خیلی هم عجله داشته باشیم چند لحظه ای را صبر می کنیم و با لذت تمام به دعوای خونین روبرویمان نگاه می کنیم .

خیلی از ما اگر در خیابان کسی به چشمانمان زل بزند آنچنان سرگرمی برای اطرافیانمان در خیابان درست می کنیم که تا چند روز برای دوستانشان موضوعی را با آب و تاب فراوان تعریف کنند .

خیلی از ما وقتی بانیان امنیت جامعه با تعدادی انسان تحت عنوان ارازل و اوباش آنگونه برخورد می کنند و آنها را زیر دست و پا له می کنند ککمان هم نمی گزد و با اشتیاق تمام در اینترنت عکس ها و فیلم های مربوط به آن را سرچ می کنیم و در کنار اعضاء خانواده به دیدن آنها می پردازیم .

خیلی از  ما وقتی فیلم جنایی می بینیم ، هر چقدر قاتل وحشیانه تر مقتول را به قتل رسانده باشد لذت بیشتری می بریم و بر کارگردان و تمام آبا و اجدادش درود می فرستیم و تخمه را با لذت بیشتری می شکنیم .

خیلی از ما خشونت را دوست داریم . خیلی از ما خشونت را می پرستیم . خیلی از ما بدون خشونت نمی توانیم زندگی کنیم . خیلی از ما با خشونت بزرگ می شویم . خیلی از ما با خشونت عجین می شویم . خیلی از ما با خرد شدن استخوان جمجمه یک انسان به وجد می آییم و با له شدن او زیر دست و پای نفری دیگر ابراز انزجار می کنیم !

... و زمانی زمین مهربان بود ... در آغوش گرم زمین برای همه جا بود ... نه عیسایی با موسایی در جنگ بود و نه پیروان محمد ، پیروان موسی را نفی می کردند ... بوی گلها همه را مست می کرد و هیچ کس در پی کندن زیبایی نبود ... خاور میانه ای وجود نداشت ... در نگاه انسان ها به جای شرارت ، عشق موج می زد و هابیل و قابیل تا سالها تکرار نمی شد ... مادر بزرگ ها قصه ی لیلی و مجنون را تعریف می کردند ، نه خاطرات جنگ جهانی را ... و زمانی همه خدا را مهربان می دانستند ... و زمانی آسمان مهربان بود ، درختان مهربان بودند ، دریاها مهربان بودند ، ستاره ها مهربان بودند ، شاپرک ها مهربان بودند ،  انسان مهربان بود و درون خود بهشتی داشت به وسعت ... .

و زمانی زمین خیلی مهربان بود ...  

پ . ن : اگر تارانتینو و رودریگز را نمی شناسید نگاهی به فیلم های پالپ فیکشن ، بیل را بکش و سلاخ خانه بیاندازید 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 0:22  توسط پیمان  | 

 

می گویند چشم تنها عضوی از صورت است که طی گذشت سالها بدون تغییر باقی می ماند . همان حالت خود را حفظ می کند . خیلی از چیز ها را می توان از درون نگاه دید . همانطور که خیلی از چیزها را می توان با نگاه درون دید . خیلی دوست دارم بدانم چرا اینچنین است . همانطور که دوست دارم بدانم هر کس وقتی به چیزی نگاه می کند چه می بیند . همان چیزی را می بینید که واقعا هست ؟ واقعیت را می بینیم یا آن چه دلمان می خواهد ؟ یا نمی خواهد ؟ اصلا واقعیت وجود دارد ؟

اطرافمان عجیب و ترسناک است . همانطور که مسن تر بودن پسر از پدر ترسناک و عجیب است . ذهنمان آن را نمی پذیرد . مانند خیلی از واقعیت ها . دوست ندارد که بپذیرد . همانطور که اورهان دوست داشتنی تر بودن آیدین را نمی پذیرد . دوست ندارد که بپذیرد . چرا مادر ، آیدین را دوست دارد ولی پدر ، نه ؟ چرا نوش آفرین حسینا را دوست دارد و خیلی های دیگر  ، نه ؟ دوست دارم بدانم . همانطور که دوست دارم بدانم قدم هایم تا به امروز چه کلمه ای را ساخته اند . چه عبارتی را ؟ چه داستانی را ؟ دوست دارم صدای همنوایی قدم هایم را طی سال ها بشنوم . همانطور که دوست دارم بدانم همنوایی شبانه ارکستر چوب ها چه حسی به من می دهد . خوشحالی  ؟ گریه  ؟ سرگردانی ؟

در دایره خود سر گردانم . هر چه عمیق تر در گیر می شوم ، آزاد تر می شوم . یا بر عکس ، هر چه آزاد تر می شوم ، عمیق تر درگیر می شوم . هر چیز و هر کس آزادی و سر گردانی خویش را دارد . حال خارج یا داخل دایره فرق نمی کند . همانطور که هر چیز رنگ خودش را دارد . تابلو نقاشی نمایشنامه " هنر " را از قسمت غبار گرفته ذهن بیرون بیاورید . سفید داریم تا سفید . سفید می بینیم تا سفید . همه چیز را ذهنمان جارو می کند . ذهن هر کس به چیزی نیاز دارد . همانطور که یکی به دنبال لنگ کفش در بیابان است و آن دیگری نردبان اندر بیابان . تا به ماه برسد . تا ماه را لمس کند . تا آن را حس کند . تا نظاره گر عشق بازی ستارگان باشد . مگر می شود با نردبان به ماه رسید ؟

ذهن توانایی کوچک و بزرگ کردن دارد . توانایی کوتاه و بلند کردن دارد . غیبت معشوق برای عاشق طولانیست . عاشق مست بوی زلف معشوق می شود . همانطور که نجار مست بوی چوب تازه می شود . واقعیت معشوق چیست ؟ واقعیت چوب چیست ؟

می گویند چشم تنها عضوی از صورت است که طی گذشت سالها بدون تغییر باقی می ماند .    

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 0:7  توسط پیمان  | 

 

دین ؟ مذهب ؟ مکتب آسمانی ؟ می خواهید چگونه صدایش بزنیم ؟ می خواهید چگونه تفسیر و تعریفش کنیم ؟ وسیله ای برای آرامش ؟ ریسمانی که در مواقع نیاز ، به آن چنگ بیندازیم ؟

هر چه تعریفش کنیم و هر چه آن را بنامیم باز هم به چیز هایی می رسیم که خوشایند منطقمان نیست . بگذارید از این به بعد آن را تنها مکتب خطاب کنیم تا کلمات ذهنمان را به نا کجا آباد پرواز ندهند . تا فقط به  اسلام یا مسیحیت و ... فکر نکنیم .

خیلی ها به این مکتب آنچنان اعتقاد دارند که عضو جدایی ناپذیرشان شده است . تکه ای از بدنشان شده است . ولی اگر در مورد باور به آن ، از این افراد سوال کنیم به چه می رسیم ؟ خیلی ها به دست یا پایشان اعتقاد دارند ولی  توانایی های آن را باور ندارند . آن ها را به درستی درک نکرده اند . تمام مسایل در مورد آن عضو برایشان حل نشده است . فقط به وجود آن اعتقاد دارند . اعتقاد سفت و سخت .

نگاهی به جک جردن فیلم ۲۱ گرم  بیاندازید . کسی در معتقد بودن او شکی ندارد . ولی در باورهایش شک فراوان است . ۱

منصور حلاج تا به جایی رسید که خود را خدا خواند . نگاه کنید ببینید چه نصیبش شد . حال باید به اعتقاد او شک کرد . ولی باور او را نمی توان خرده گرفت . 

مکتب را بازیچه قرار داده ایم تا از خیلی چیز ها فرار کنیم . فکرتان به سوی سیاست نرود . اصلا به آن کاری ندارم . به خودتان نگاه کنید . به چیز هایی اعتقاد دارید که باورتان حتی اجازه ی توسل به آنها را هم به شما نمی دهد . 

می گویند برج بابل را ساختند که به بهشت برسند . به بهشتی که وعده داده شده بود . به بهشت گمشده . آنها به بهشت اعتقاد داشتند ولی آن را باور نداشتند . همه یک دل و یک زبان شده بودند که به بهشت برسند۲ . کدام بهشت ؟ بهشت زمینی ؟ هه .   این را می گویند دین داری در عین لاییک بودن .

مادی گرایی تفکرمان را احاطه کرده است . به دنبال عصای موسی هستیم تا باورمان تقویت شود . به کجا می رویم ؟  به کجا قرار است برویم ؟ رستگاری چیست ؟ آرامش ابدی را در چه می بینیم ؟ حتی خودمان هم نمی دانیم . مسئله بشریت را در یک سیب می دانیم . سیب ؟ وای بر من و تو که هر چیز را در حد خودمان پایین می آوریم به جای اینکه خودمان را تا حد آن بالا ببریم . وای بر من و تو اگر آن چیز که فکر می کنیم ، گم کرده امان باشد .

۱. کسانی که فیلم ۲۱ گرم را ندیده اند حتما آن را ببینند .

۲. و خداوند زبان آن ها را تغییر داد به گونه ای که هیچ کس دیگری را نفهمد .   

 

 

   

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 16:42  توسط پیمان  | 

 

یادم نمی آید .  آخرین لحظه ای را که از بودن در آن لذت بردم . آخرین صحنه ای را که از دیدن آن از ته دل خندیدم . آخرین کسی را که از بودن با او احساس غرور کردم .

به ذهنم فشار می آورم . جز تعداد متعددی عکس ( بعضا شفاف ) چیزی در چنته ندارد . به دنبال فیلم می گردم . عکس کاری از دستش ساخته نیست . نمی توانم . هیچ کس نمی تواند .

این آخرین ها واقعا لذت بخش بوده اند ؟ واقعا خنده دار بوده اند ؟ واقعا غرور آفرین بوده اند ؟

زاویه را در ذهنم تغییر می دهم . حال دارم به خودم نگاه می کنم . از بالا . از کنار . از زیر . از ... . نه عکس کاری از دستش ساخته نیست . نمی تواند نشان دهد که واقعا لذت بخش بوده یا من لذت برده ام ؟ خنده دار بوده یا من خندیدم ؟ غرور آفرین بوده یا من احساس غرور کرده ام ؟ لعنت به ذهن ناتوان انسان . دلم حرکت می خواهد . با سکون کاری ندارم . نمی توانم کاری داشته باشم . من باد را دنبال می کنم . به گون کاری ندارم ، با اینکه ریشه در خاک دوانیده .

چگونه ؟ لعنت به ذهن ناتوان انسان . لعنت به ذهن ناتوان من .

حرکت لازم است ؟ با سکون نمی توان کاری کرد ؟ نمی دانم . شاید شد . کسی چه نمی داند .

حتما باید لذت بخش باشد تا لذت ببریم ؟ حتما باید خنده دار باشد تا بخندیم ؟ حتما باید ... تا ... ؟ حتما باید ... ؟ حتما ... ؟

نمی شود با دیدن برکه ی ساکن هیجان زده شد ؟ نمی شود از دل درام ، کمدی در آورد ؟ نمی شود زندگی را بدرود بگوییم ولی نمیریم ؟

 " وقتی از پله ها بالا رفتم ، مردی را دیدم که آنجا نبود . و او فردا هم آنجا نبود . امیدوارم روزی از آنجا برود* . "

می بینم . مهتاب کفایت می کند یا باید خورشید باشد ؟ مگر نه این است که مهتاب نورش را از خورشید دارد ؟ پس می بینم . با مهتاب هم می بینم . خورشید را از دل مهتاب بیرون می کشم و می بینم . " تندیس در درون سنگ وجود دارد . من فقط آن را بیرون می آورم * . "     

باز . باز تر . باز هم باز تر . دلم یک واید شات تمام عیار می خواهد . از آنها که دل آدم را می لرزاند . از آنها که همه چیز را عیان می کند . نه فقط تنه ی درخت را ، بلکه تک گل روییده در پای آن را هم نشان می دهد . نه فقط آب را ، بلکه جنبش درون آن را هم نشان می دهد . نه فقط رودخانه را ، بلکه کرانه ی آن را هم نشان می دهد .  نه فقط سنگ را بلکه ، تندیس درون آن را هم نشان می دهد . نه فقط خیلی چیزها را ، بلکه خیلی چیزهای دیگر را هم نشان می دهد .

از عظمت قلوه سنگ ها مبهوت می شوم نه صخره ها . از آبی نگاه دخترک به وجد می آیم نه آبی بیکران آسمان . با دیدن خطوط موازی آینده را حس می کنم نه با دیدن افق . کورسو در بیابان مرا دل خوش می کند نه خورشید .  

 

دخترک ، سوار بر دوچرخه

رکاب می زد

و هیچ چیز طاقت اشک هایش را نداشت

جز باد *

پ.ن : قرار بود چیز دیگری شود .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 23:53  توسط پیمان  | 

 

دیگر تب و تاب فیلم ۳۰۰ هم خوابید . دیگر نه کسی رگ غیرتش متورم مانده و نه کسی فحش های خانمان بر انداز نثار سازندگان فیلم می کند . دیگر نه کسی حرف از تمدن و تاریخ ایران می زند و نه کاری به این کارها دارد . اصولا دیگر کاری به هیچ چیز ندارد . چند جمله در مورد تاریخ درخشانمان برای دیگران گفتن کفایت یکی دو ماه حرف حساب زدن را می کند .

به تاریخمان می نازیم ؟ به تاج و تخت هوش از سر بر کوروش و داریوش ؟ به خودمان چه ؟ به  کشور ۴ فصلمان ؟ دیگر چه چیزهایی است که ما به آنها می نازیم ؟

 خودمان را برتر از دیگران می دانیم . تاریخ کشورمان را . تمدن کشورمان را . شاعرها و نوابغمان را . هر جا از ایران بد می گویند بلافاصله متوسل می شویم به حافظ و رازی و کوروش و امثالهم  . اگر این ها را هم نداشتیم که الان فرق ما با افغانستان در چه بود ؟ در این که ما خشخاش تولید نمی کنیم و آنها می کنند ؟ هه .

شووینیسم یکی از خصلت های نکوهیده ی مردمان ایران است . نه فقط  در سطح ملی و برون مرزی . بلکه در بین مردمان و روابط آنها هم  وجود دارد .

نگاهی به دیدگاه ما نسبت به طبقه بندی جامعه بیاندازید . به نظر خیلی از ما جامعه در دو دسته خلاصه می شود . ما و دیگران . دیگران نمی گذارند ما متمدن باشیم . دیگران نمی گذارند ما با فرهنگ باشیم . دیگران نمی گذارند وضعیت کشور بهتر شود و دیگران خیلی کارهای دیگر می کنند که در کل مانع خوب بودن ما هستند .

در هر جمعی که می نشینیم نا خودآگاه شروع به خودنمایی می کنیم  . در خیلی مواقع با خیلی چیزها مخالفت می کنیم تا نشان دهیم ما هم چیزی بارمان است . تا نشان دهیم که ما با دیگران تفاوت داریم . و خیلی چیزهای دیگر را نشان دهیم . خودمان را برتر از خیلی های دیگر می دانیم . جا داشته باشد برای اثباتش حرکات آکروباتیک هم انجام می دهیم .

عادت کرده ام به اینکه خبر حق توحش گرفتن دیپلمات های خارجی را در ایران بشنوم و باز هم سرم را بالا بگیرم . عادت کرده ام تا تمام جهان رییس جمهور مملکتم را مسخره کنند و من باز هم سرم را بالا بگیرم .

سرم را بالا می گیرم چون یک ایرانیم و حس وطن پرستیم فقط با تحویل نگرفتن حرفهای اجنبی ها و تعریف از تاریخ کشورم در هر شرایطی ، هویدا می شود .

  روزگاریست که در میخانه خدمت می کنیم

 در لباس فقر کار اهل دولت می کنی

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 23:47  توسط پیمان  |