شاید وقت آن رسیده باشد که به چیزی اعتراف کنیم . به بلایی که سرمان آمده و ناگزیر به پذیرفتن آن هستیم . چیزی که خیلی از ما آرزویش را داشتیم و در عین حال از آن می ترسیدیم . حال به آن رسیده ایم . دیگر به زور هم نمی شود از آن نجات یافت . باید واقعیات تلخ ( و شاید شیرین ) را قبول کنیم . کار از کار گذشته .
دیگر وقتی به ما بگویند : هی پسر ( دختر ) یک خونه نقاشی کن ، بی درنگ یک خانه ی سنتی با سقف شیروانی نمی کشیم . دیگر اسباب بازی تنها هنری نیست که با آن مواجهیم . دیگر وقتی به ما بگویند بخند ، فقط با یک لبخند سر و ته قضیه را هم می آوریم . دیگر با ذوق ماهی دودی سر سفره ی مادر بزرگ زمستان را سر نمی کنیم * . دیگر اول مهر روز خاصی برایمان نیست . تابستان برایمان معنی آزادی ندارد و آب تنی کردن و سپردن تن به آفتاب مرداد لذت بخش نیست . این روز ها ، دعا می کنیم که تابستان تمام شود . دیگر هر چقدر هم سعی کنیم که وقتی حرف از کودک شد سرمان را برگردانیم ، نمی شود . حال احساس می کنیم که به سوی ناحیه ای خاکستری می رویم . دیگر پدر و مادرمان دستشان را بر روی چشمهایمان نمی گذارند که خشونت را نبینیم . دیگر از نبودن خدا نمی ترسیم ( وای به حال آن لحظه ام که حتی اندکی شک کنم که خدا نیست ) . دیگر به راحتی با دیدن هر چیز جدید شگفت زده نمی شویم . سوال کردن را عار می دانیم . ندانستن را عار می دانیم . وانمود می کنیم که از دیدن هیچ چیز شگفت زده نمی شویم . با تمام وجود جلوی احساساتمان را گرفته ایم که خدای ناکرده به اطراف پرتاب نشوند . مونس تنهاییمان آی پاد شده است و هیچ کس را لایق وارد شدن به دنیایمان نمی دانیم . چند وقت است که به تمام وجود گریه نکردیم ؟ " یک مرد که گریه نمی کنه " . مزخرف ترین جمله ای که تا به حال شنیده ام . و چه دردناک است آن لحظه که یک مرد می گرید .
و اینک دیگر کودک نیستیم . دیگر سفید نیستیم . دیگر بی آلایش نیستیم . دیگر گذشته از ما که خدا دوستمان داشته باشد . دیگر گذشته از ما که وقتی مردیم ، با فرشته ی مهربان یک راست به بهشت برویم . دیگر صدای تپش قلب مادر به ما آرامش نمی دهد . باید به دنبال آرامش سگ دو بزنیم . از خیلی چیزها دور شدیم . دیگر با خنده ی دیگران ما هم لبخند نمی زنیم . باید واقعیات را قبول کنیم . شیرین یا تلخش فرق نمی کند .
