تبليغاتX
مچاله کن و آتش بزن

مچاله کن و آتش بزن

 

شاید وقت آن رسیده باشد که به چیزی اعتراف کنیم . به بلایی که سرمان آمده و ناگزیر به پذیرفتن آن هستیم . چیزی که خیلی از ما آرزویش را داشتیم و در عین حال از آن می ترسیدیم . حال به آن رسیده ایم . دیگر به زور هم نمی شود از آن نجات یافت . باید واقعیات تلخ ( و شاید شیرین ) را قبول کنیم . کار از کار گذشته .

دیگر وقتی به ما بگویند : هی پسر ( دختر ) یک خونه نقاشی کن ، بی درنگ یک خانه ی سنتی با سقف شیروانی نمی کشیم . دیگر اسباب بازی تنها هنری نیست که با آن مواجهیم . دیگر وقتی به ما بگویند بخند ، فقط با یک لبخند سر و ته قضیه را هم می آوریم . دیگر با ذوق ماهی دودی سر سفره ی مادر بزرگ زمستان را سر نمی کنیم * . دیگر اول مهر روز خاصی برایمان نیست . تابستان برایمان معنی آزادی ندارد و آب تنی کردن و سپردن تن به آفتاب مرداد لذت بخش نیست . این روز ها ، دعا می کنیم که تابستان تمام شود . دیگر هر چقدر هم سعی کنیم که وقتی حرف از کودک شد سرمان را برگردانیم ، نمی شود . حال احساس می کنیم که به سوی ناحیه ای خاکستری می رویم . دیگر پدر و مادرمان دستشان را بر روی چشمهایمان نمی گذارند که خشونت را نبینیم . دیگر از نبودن خدا نمی ترسیم ( وای به حال آن لحظه ام که حتی اندکی شک کنم که خدا نیست ) . دیگر به راحتی با دیدن هر چیز جدید شگفت زده نمی شویم . سوال کردن را عار می دانیم . ندانستن را عار می دانیم . وانمود می کنیم که از دیدن هیچ چیز شگفت زده نمی شویم . با تمام وجود جلوی احساساتمان را گرفته ایم که خدای ناکرده به اطراف پرتاب نشوند . مونس تنهاییمان آی پاد شده است و هیچ کس را لایق وارد شدن به دنیایمان نمی دانیم . چند وقت است که به تمام وجود گریه نکردیم ؟ " یک مرد که گریه نمی کنه " . مزخرف ترین جمله ای که تا به حال شنیده ام . و چه دردناک است آن لحظه که یک مرد می گرید .

و اینک دیگر کودک نیستیم .  دیگر سفید نیستیم . دیگر بی آلایش نیستیم . دیگر گذشته از ما که خدا دوستمان داشته باشد . دیگر گذشته از ما که وقتی مردیم ، با فرشته ی مهربان یک راست به بهشت برویم . دیگر صدای تپش قلب مادر به ما آرامش نمی دهد . باید به دنبال آرامش سگ دو بزنیم .  از خیلی چیزها دور شدیم .  دیگر با خنده ی دیگران ما هم لبخند نمی زنیم . باید واقعیات را قبول کنیم . شیرین یا تلخش فرق نمی کند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 23:17  توسط پیمان  | 

 

نگاه کن .

گریه کن .

حال بخند .

قهقهه نزن . یک لبخند کافیست .

۱ دقیقه ... ۲ دقیقه ... و دیگر هیچ .

لامپ ها رو خاموش کنید . واسه امشب کافیه .

تعهد ... بازگشت ... حیثیت .

باید مطلقا مدرن بود .

 پ . ن : مزخرف . چرت و پرت

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 1:19  توسط پیمان 

 

همیشه و همه جا شنیده ایم که انسان موجودی پیچیده است . موجودی که هم از لحاظ فیزیکی دارای پیچیدگی است و هم از لحاظ غیر فیزیکی و روحی . به واسطه ی همین پیچیدگی خیلی از رفتارهای انسان و اعمالی که انجام می دهد دارای ویژگی های خاصی می شود که بعضا تاثیر های به سزایی در زندگیش دارند . و در پاره ای از اوقات تمام زندگی او را دگرگون می کنند .

این پیچیدگی ، در رفتار ما انسان ها بسیار دیده می شود . نوع برخورد هایی که با دیگر انسان ها داریم دارای زوایای زیادی است که این تعدد زوایا از پیچیدگی ذاتی انسان سر چشمه می گیرد . انسان به واسطه ی انسان بودنش نمی تواند به سادگی به موضوعی نگاه کند . تا اینجای کار عادی است . یعنی هیچ اتفاق خاصی نیافتاده است که ما بخواهیم در مورد آن به بحث بپردازیم . ولی در بیشتر مواقع انسان این پیچش نگاه را به جایی می رساند که خیلی از چیزها را نمی بیند . آنچنان غرق در زوایا و خفایای مسایل می شود که دیگر موضوعیت اصلی مسئله را از یاد می برد . اصلا به یاد نمی آورد که دلیل اصلی پیدایش آن مسئله چه بوده و یا چرا او این رفتار را انجام داده است .

اگر کمی به نوع رفتار های اجتماعی خودمان نگاه کنیم خیلی از این پیچیدگی ها را به وضوح می بینیم . چگونگی برخورد هایمان با دوستان ، خانواده و ... . آن قدر غرق در جزییات مسایل کوچک و بزرگ روابطمان می شویم که اصلا از یاد می بریم که ما چرا آن رابطه را شروع کرده ایم .

این پیچیده نگاه کردن به هر چیز در بیشتر مواقع ما را از هدفمان دور می کند . نمی خواهم ساده انگاری را امتیاز بدانم . در خیلی از مواقع همین ساده انگاری کار دستمان می دهد . ولی پیچشی که ما در مسایل ایجاد می کنیم باعث خیلی چیز ها میشود که اصلا انتظارش را نداریم . بگذارید برای تفهیم بهتر منظورم مثالی بیاورم . مثلا وقتی ما می خواهیم کتابی از یکی از فیلسوفان معتبر جهان بخوانیم سعی می کنیم در هر کلمه ی کتاب معنای عمیق فلسفی پیدا کنیم . در حالی که در بیشتر موارد لااقل معنای بسیار پیچیده ی فلسفی پشت آن کلمات نیست . آنقدر به دنبال پیدا کردن استعارات عجیب و غریب در کتاب هستیم که اصلا یادمان می رود که نویسنده ی نگون بخت قصد داشته چیزی را به ما بفهماند . جریان شعر های شاعران است که آنقدر ابیات آنها را حلاجی می کنیم که پاره پاره می شوند . نمونه بارز آن هم معنای کلمات " می و می خواری " در اشعار حافظ است .

ما می توانیم حداقل در مواردی که به سودمان است این قدر عجیب و غریب به موضوعات نگاه نکنیم . این قدر مسایل را پیچ و تاب ندهیم . این قدر رفتارهای اجتماعیمان را دچار سختی نکنیم تا برای افراد دور و برمان بد فهمی و کژ فهمی به وجود بیاید . خیلی راحت می توانیم منظورمان را به اطراف پرتاب کنیم و خودمان را در حیطه ی سوء تفاهمات حبس نکنیم . مطمئن باشید زندگی شیرین تر می شود . قول می دهم .  

پ . ن : سعی کرده ام که در نوشته هایم تا به اینجای کار نوعی وحدت وجود داشته باشد . نمی دانم چقدر موفق بودم !!  

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 0:38  توسط پیمان  | 

 

تیک تیک . تاک تاک . تیک تاک در پس زمان مخفی شده است . تیک تاک اقتدار گذشته را ندارد . تیک تاک مال قدیم ها بود . روزگاری که زمان معنای خاصی برایمان نداشت . زمانی که ساعت ها نگاه به آسمان و مجذوب زیبایی های آن شدن به هیچ کجای زندگی بشر بر نمی خورد . انسان نه به دنبال دقیقه ها بود و نه ثانیه ها انسان را مبهوت خود می کردند .

خرت خرت خرت . صدای تراشیدن زمان گوش را کر می کند . یا شایدم آن را نوازش می دهد . مانند صدای گذر آب . زمان را می تراشم و زواید آن را حذف می کنم . آن چه را که دلم می خواهد نگه می دارم . شااااااید خوشایندم شود . شاید برای یک بار هم که شده از گذشت زمان دلم نسوزد . شاید برای یک بار هم که شده گذر زمان را با تک تک سلولهایم درک کنم و از آن لذت ببرم . تیشه بر می دارم و با خود خواهی تمام به جان زمان می افتم . ظریف کار می کنم . نباید بی دقت بود . از بالا . از پایین . طرفین را به حال خود می گذارم . بگذارید کناره ها هر جور که می خواهند باشند . زمان موازی برایم مهم نیست . مگر زمان بالا و پایین دارد ؟ عدد چهار را دست کم نگیر . چهار ، یک ، دو و سه را در خود دارد .

بوم بوم بوم . می گذرد . زمان را فکر می کنم . کمی به من مهلت بدهید . شاید زمان مرا فکر می کند . چه فرقی می کند ؟ هان ؟ جدالی است که پیروز ندارد . عرق ریزان و خاک آلود . نیاز به غبار زدایی را می شود احساس کرد . با آستینم گرد و خاک را پاک می کنم . می خواهم زمان را از دل زمان بیرون بیاورم . می خواهم زمان ، نفوذم را احساس کند . می خواهم تنش را لمس کنم . با تمام وجود . می خواهم لطافتش را در بین انگشتانم به بازی بگیرم .

لالالالی . لالالالی . لالی . می دانم ، نمی دانی چه می گویم . لالالالی دیگر چه مزخرفی است ؟ ولی تیک تاک را می فهمی . یا نه ! مطمئن نیستم . شاید آن را هم نمی فهمی . شاید آن را هم نمی فهمم . یا شاید ... !!! لالالالی . هر کسی از ظن خود شد یار من . ولی تیک تاک چه ؟ لالالالی را موسیقی جان بخشید و موسیقی را زمان . ریتم را یادت می آید ؟ موسیقی ، زمان را تراش می دهد . مانند یک تندیس گر ماهر . زمان را از دل زمان بیرون می آورد . بالا و پایین آنرا می تراشد . زمان را لذت می دهد . زندگی را لذت می دهد . پیوستگی را لذت می دهد . انفصال را لذت می دهد . می توانی مانند آن را پیدا کنی ؟ می توانی تضاد ها را لذت بدهی ؟ کاش بتوانی . کاش بتوانم . کاش بتوانیم .

 

پ.ن.ن.م ۱ : ... .

پ.ن.ن.م ۲ : ... .

پ.ن.ن.م ۳ : در آخرین لحظات از نوشتن دو (( پی نوشت نا مربوط )) بالا منصرف شدم . فکر کردم ننوشتنش بهتر است . با خلق و خوی من بیشتر تناسب دارد .    

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 23:28  توسط پیمان  |