تبليغاتX
مچاله کن و آتش بزن

مچاله کن و آتش بزن

 

عجب ملت خوشبختی هستیم ما !

اینقدر بهانه برای خوش بودن داریم که نمی دونیم کدومو جشن بگیریم !

شب یلدا - عید قربان - شارژ کارت بنزین - کریسمس ( اوه )

واقعا ما ملت خوشبختی نیستیم ؟

۱ . بله . ما ملت خوشبختی هستیم

۲. خیر . ما ملت خوشبختی نیستیم

عدد گزینه ی مورد نظر خود را به شماره ی دو نمیدونم چند تا صفر نود ارسال نمایید . به سه نفر از برندگان مسابقه یک دستگاه ماشین گران قیمت به رسم یادبود اعطا می گردد !!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 20:18  توسط پیمان 

 

جیک: ویکی ! ویکی بیداری ؟

ویکی : چیه ؟!

جیک : خوابیدی ؟

ویکی : آره .

جیک : وقتی با هم هستیم تو به کس دیگه ای فکر می کنی ؟

ویکی : نه من دوستت دارم یادت رفته ؟

جیک : پس چرا اون حرفو در مورد تونی جانیرو زدی ... که خوش قیافه اس ؟

ویکی : من تا حالا قیافه شو ندیدم جیک !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 11:28  توسط پیمان 

 

- وای وای ! میان ترم صفر شدم ، وای !

- نگران نباش ! رد بول بخور پایان ترمو بترکون

- رد بول به شما باااااااااااال میده !!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 20:45  توسط پیمان 

 

کاریزما : قنات

[ کلآ ]

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 22:34  توسط پیمان 

 

امتحان می کنیم ... 

پست ۱

پست ۲

پست ۳

کامنت کم بود . وبلاگ تعطیل شد .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 17:57  توسط پیمان 

 

چند وقت پیش کتابی می خواندم که تعریف کودکان را از عشق جمع آوری کرده بود . کتاب زیبا و جالبی بود . یکی دو نمونه از تعریف ها رو اینجا می نویسم واستون . ( البته اگه حافظم یاری کنه )

عشق یعنی اینکه یک دختر به خودش عطر بزنه بعد با یه پسر بره بیرون .

عشق یعنی اینکه بابابزرگم ناخن های پای مامان بزرگمو که روماتیسم داره و نمی تونه خم شه رو لاک می زنه . و خیلی چیز های دیگه .

جدای از تعریف های زیبا و جالب و بکری که در این کتاب وجود داشت ، تنوع این تعریف ها بود که نظر آدم رو جلب می کرد . اینکه آدم با خوندن کتاب می بینه که کودکان در آن سن چه دنیای عظیمی دارند . هیچ یک از تعریف ها شبیه هم نبود که هیچ ، آنقدر تعریف های جالب و به ذهن خطور نکردنی در آن وجود داشت که آدم را متعجب می کرد .

در جامعه کنونی ما وقتی یک نفر کمی آبش با دیگران در یک جوی نمی رود انواع و اقسام انگ ها ، از دیوانگی تا خود متفاوت نشان ده بودن ، را به او می زنند . طاقت دیدن نظری " دور " از نظر های خود را ندارند و بلافاصله در مقابل کسی که نظر جدید می دهد ، موضع می گیرند .

البته تقصیر ما نیست . از اول به ما یاد داده اند که باید عین هم باشیم . عین هم فکر کنیم . عین هم لباس بپوشیم . در کلاس های مثلا درس دبستان تا یک نفر ایده ای خارج از کتاب درسی مطرح می کرد یا بلافاصله از طرف معلم و دانش آموزان به سخره گرفته می شد و یا اینکه معلم او را از عاقبت این جور فکر کردن می ترساند . محافظه کار بودن و تابع اکثریت بودن به ما تزریق شده است . یادم می آید زمان ما در دوران دبستان لااقل لباس هایمان را خودمان انتخاب می کردیم ( هر چند محدودیت های زیادی وجود داشت ) اما حالا لباس های دانش آموزان هم مثل هم شده است . باید از همه نظر مثل هم باشند . کمی تفاوت موجب تنبیه های سختی خواهد شد .

جالب است اسم  این عین هم بودن ها ( جنبه مادی آن ) رو هم عرف جامعه گذاشته ایم که وجدانمان راحت باشد . در صورتی که خیلی از این مثلا عرف ها چیزی نیست جز نماد تنبلی فکر ما در پیدا کردن ایده ای جدید . همیشه برای راحت کردن خود گفته ایم همه همین کار را می کنند ، چرا ما نکنیم ؟

آنقدر مانند هم شده ایم که تصور چیزی خارج از این سیستم را هم نمی توانیم بکنیم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 23:27  توسط پیمان  | 

 

تو که پدر ما رو در آوردی آقای قرمز کلاه

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 13:0  توسط پیمان  | 

 

نمیدونم چند نفر از شما فیلم " بازگشت ناپذیر " را دیده اید . پیشنهادم به کسانی که فیلم را ندیده اند ، دیدن فیلم است . فیلمی که نه فقط از نظر ساختار سینمایی بلکه از نظر نوع تفکری که بر فیلم حاکم است ارزش دارد . فیلم داستان یک انتقام است . اما شیوه ی روایی فیلم مانند دیگر روایت ها نیست . فیلم داستان انتقام را از آخر روایت میکند . و این از آخر روایت کردن نوعی ژست پست مدرنیستی نیست . این نوع روایت واقعا برای فیلم لازم است . نوعی روایت که از سیاهی شروع می شود و به سپیدی می انجامد .

فیلم " زندگی و دیگر هیچ " عباس کیارستمی را خیلی از شما ها دیده اید . در این فیلم نیز فیلم از مرگ  ( سیاهی ) شروع می شود و به زندگی ( سپیدی ) خاتمه می یابد . هیچ کس آن نمای آخر فیلم را با آن موسیقی زیبا و همخوانی باور نکردنی آنها را فراموش نمی کند . با اینکه فیلم در مورد مرگ است ولی پس از تماشای فیلم با لبخند فیلم را خاتمه می دهیم . با لبخندی سرشار از زندگی .

ما انسان ها نیز دوست داریم که پس از رابطه با دیگران تاثیر خوشایندی از خودمان بر جا بگذاریم . دوست داریم که در آخر به نیکی از ما یاد کنند .

خیلی از ما وقتی برای اولین بار با کسی آشنا می شویم سعی در جذب طرف مقابل را داریم . و در بیشتر مواقع تنها راهی که به ذهنمان می رسد این است که توانایی ها و صفات خوبمان را به رخ آن بنده ی خدا بکشیم . سعی می کنیم هر آنچه در چنته داریم را رو کنیم تا طرف مقابل مبهوت توانایی های ما بشود . البته روش هر کس برای ابراز توانایی ها در اول کار فرق می کند . ولی هیچ کس به آینده فکر نمی کند .

وقتی ما صفات خوبمان را در همان اول کار رو کنیم دیگر برای چند وقت بعد چیزی برای جذابیت نداریم . جریان فیلمهایی با پایان تلخ است . اول کار طرف مقابل با دنیایی سپید از طرف ما مواجه می شود و در آخر کار که صفات بدمان هم برای طرف مقابل آشکار شد با دنیای سیاه ما آشنا می شود . و چون انسان ها معمولا به لحظه نگاه می کنند ، آن رابطه با خاطره ای تلخ پایان می پذیرد .

یکی از دلایلی که خیلی از رابطه ها و دوستی ها دوام چندانی ندارد و به راحتی از بین می رود همین است . فوق العاده بودن انسان به این نیست که  به هر روشی خودنمایی کند . خودنمایی روشهای زیادی دارد . با شماست که کدام روش را انتخاب کنید . انسانهای فوق العاده کسانی هستند که بهترین روش را انتخاب می کنند ( خودنمایی را در معنای بد آن در نظر نگیرید ) .  

پ . ن : حتما فهمیده اید که منظورم چیست . اگر موضوع گنگ است فیلم های اشاره شده در بالا را ببینید .

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 13:4  توسط پیمان  | 

 

فکر می کنم همه ی ما این مطلب را قبول داشته باشیم ، کسانی که در دانشگاه های دولتی تهران قبول می شوند از ای کیو نسبتا بالایی برخوردارند . و آنهایی که در شریف قبول می شوند را باید جزو افراد باهوش جامعه در نظر بگیریم . کسانی که مثلا باید محققان و پژوهشگران جامعه باشند . کسانی که باید در آینده چرخ مملکت را بچرخانند .

ولی یک جای کار می لنگد . این آی کیو بالاها و مثلا باهوش ها چیز زیادی از هوش خود را در دانشگاه بروز نمی دهند . یا به قولی علاقه ای به بروز آن ندارند .

خیلی از افرادی که بیرون دانشگاه شریف هستند شریفی ها را یک مشت انسان مکانیکی که فقط بلدند درس بخوانند و با نمره ی بالا زندگی کنند می دانند . اگر به کسانی که با شریفی ها ارتباط ندارند بگویید که مثلا این ترم مشروط می شوید باور که نمی کنند هیچ چند تیکه ی آبدار هم بارتان می کنند . به نظر آن ها یک دانشجوی شریف فقط بلد است درس بخواند .

 تقریبا همه ی ما می دانیم که اینگونه نیست . ولی قاعدتا باید این گونه باشد ! ما باهوش هستیم پس باید نمره ی بالا بیاوریم . خیلی از ما در شریف تنها کاری که انجام نمی دهیم درس خواندن است .

نمی دانم چرا کسی به این موضوع فکر نمی کند که چرا در شریف این همه معدل ۱۲ و ۱۳ وجود دارد . استاد ها سخت گیر هستند ؟ نه مشکل کار جای دیگری است . مشکل کار اینجاست که کسانیکه آن معدل ها را می آورند علاقه ای به درس خواندن ندارند . روحیه ی آنها با این فضای خشک شریف و کلاس هایش سازگار نیست . آنها آینده ی خود را در چیزهای دیگر می بینند . و جالب این جاست که هیچکدام از آنها شجاعت خارج شدن از شریف و تغییر رشته دادن را ندارند . و  البته تجربه نشان می دهد که آنهایی که این کار را کردند معمولا موفق بوده اند . چون وقتی استعداد با علاقه عجین شود خیلی چیزها را می سازد .

شریف اصلا دانشگاه نیست . بیشتر شبیه یک ترمینال است که آدم ها به آنجا میروند تا به خارج کوچ کنند . تا مثلا برای خودشان زندگی بهتری بسازند . دریغ از اینکه بهترین سالهای عمرشان را از دست داده اند . تلفات شریف آرام آرام دارد زیاد می شود . کسانی که اگر به شریف نمی آمدند به خیلی جاها می رسیدند ، حالا فقط یک راه برای ادامه دارند . و آن هم درس است .

خدا را شکر می کنم که شریف رشته هایی مثل معماری امثال آن را ندارد . لااقل هنوز شریف نتوانسته رشته های هنری را گند بزند . شریف باید همان برق را می داشت و بس !

 با همین نمره های ۱۰ و ۱۲ می سازیم . چون شجاعت تغییر ناگهانی را نداریم . به قولی نه دنیا را داریم و نه آخرت را !

پ . ن : شاید در این پست جواب کامنت ها را دادم !

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 22:53  توسط پیمان  |