تبليغاتX
مچاله کن و آتش بزن

مچاله کن و آتش بزن

 

نمی دانم چند درصد از شما کسانی هستید که خود را دارای شخصیت محکم و استوار می دانید . کسانی که با هر بادی در روند شکل گیری شخصیتشان تغییری رخ نمی دهد و احساس می کنید که یک کاراکتر خاص دارید که در هر شرایطی غیر قابل تغییر خواهد بود . فرق نمی کند که در مقابل چه کسی قرار بگیرید . همان چیزی که هستید می مانید و دیگران اگر شما را شناخته باشند می توانند بر اساس شناخت خود اعمال شما را در شرایط خاص حدس بزنند .

نمی دانم چند درصد از شما شخصیتی انعطاف پذیر دارید . یعنی بر اساس شرایط تصمیم گیری می کنید نه بر اساس نوع شخصیتتان . نه نه ! با حزب باد بودن اشتباه نگیرید . وقتی در مقابل کسی قرار می گیرید بر اساس بازی های او ، شما هم بازی می کنید . نه بر اساس قوانینی که ساخته و پرداخته ی ذهن شماست .

انسان هایی که شخصیتی انعطاف پذیر دارند اصولا انسان های اجتماعی تری نیز هستند . چون بر اساس رفتار طرف مقابل عکس العمل نشان می دهند . ابعادی از شخصیت خود را برای طرف مقابل نشان می دهند ( البته به صورت نا خود آگاه و به دور از نمایش ) که با شخصیت او سازگار باشد . مثلا اگر در مقابل یک انسان سرزنده و سر حال قرار گیرند ، حالت مادر مرده ها را به خود نمی گیرند .

 ممکن است فکر کنید انسان هایی که دارای شخصیت انعطاف پذیر هستند دارای شخصیتی واحد نیستند . در حالی که اگر خود را شناخته باشند ( که معمولا اینچنین است ) شخصیتی در درون خود دارند که اساس حرکاتشان از آن نشات میگیرد .

منظورم مطرح کردن یک بحث روانشناسی صرف و به زعم بعضی از شما ، خسته کننده نیست . نگاهی به خودتان و اطرافتان بیاندازید . ممکن است بعضی از شما به خود لعن و نفرین بفرستید که چرا من آدم اجتماعی نیستم . چرا همیشه باید تنها سیر کنم . خیلی از شما ها با این تفکر که من با دیگران فرق دارم و آبم با آنها به یک جوب ( جوی ) نمی رود خیال خودتان را راحت کرده اید . ولی این تنهایی بیشتر از روی فقدان انعطاف است تا مسائل دیگر . 

کمی انعطاف در رفتار و پندار موجب از بین رفتن خیلی از درد ها و رنج ها می شود . البته انعطافی که موجب اختلال در شخصیت نشود . خیلی ها انعطاف پذیری را با زندگی بی قید و بند اشتباه می گیرند و شدیدا از آن دوری می کنند . جریان همان انعطاف در یکی از پست های اول وبلاگ است .

پ . ن : بالاخره ( املای این کلمه منو دیوونه کرده ) پستی در باب روانشناسی که بحث مورد علاقه ی من است نوشتم . هر چند در پست های گذشته نیز رد پاهایی از آن دیده می شد .  

پ . ن : این بحث ها خیلی طولانی تر از این حرف هاست . ولی از حوصله ی این بلاگ خارج است .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 1:22  توسط پیمان  | 

 

[ آهنگ ایرانسل ]

طرح love zone ایرانسل...

[ آهنگ ایرانسل ]

یه نوشیدنی داغ با یه صحبت داغ می چسبه .

طرح های جدید ایرانسل مخصوص زوج های جوان ازدواج نکرده

طرح نارنجی : پخش بدون وقفه ی آهنگ تایتانیک در حین مکالمه

طرح سفید : ۷۲ ساعت مکالمه ی رایگان

طرح سیاه : تبدیل مهره ی معمولی به مهره ی مار

اگه می خواید یه رابطه ی عاشقانه بدون دردسر داشته باشید ...

اگه می خواید دوستتون همیشه دوستتون داشته باشه ...

با ایرانسل یک دون ژوان تمام عیار می شوید

[ آهنگ ایرانسل ] 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 1:45  توسط پیمان  | 

 

مسئلة دوستان :

رقصیدن با آهنگ نوحه اشکالی داره ؟

آخه من در بعضی موارد نمی تونم جلو خودمو بگیرم !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 19:0  توسط پیمان 

 

هر کس به یه دلیلی وبلاگ مینویسه

 یکی واسه تنویر افکار عمومی ، یکی هم واسه تشویش افکار عمومی .

یکی واسه اکران اندیشه ، یکی هم واسه تکرار اندیشه .  

یکی واسه ...

بعضی ها هم کلا بدون مرز کار می کنند . تو مایه های جهان شمول و این حرفا .

و منم که کلا وبلاگم تمام اینا رو قاطی داره

 گفتم یک پست تو مایه های این ژانر آخریه بدم .

در همین راستا احتمالا در آینده " عکس دختر های خوشگل ایرانی در دبی " را برایتان می گذارم .

پ . ن : ایندفعه استنثا اجازه کامنت دادن دارید .

هشدار : این " کامنت " هم داره تو فارسی جا میوفته ها .

چند وقت دیگه میشه مثه سوتیه من جلوی جناب آقای احمد طالبی نژاد : " خیلی مرسی " 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 18:57  توسط پیمان  | 

 

می دونی هیجان زندگی تو چیه ؟ تو اتفاقاتشه . اتفاقاتی که خارج از کادر معمول زندگی رخ میده . با این اتفاقات که زندگی آدم دیگه یکنواخت نیست . دیگه قابل پیش بینی نیست . دیگه روز مرگی تمام زندگی ما رو فلج نمی کنه .

بعضی از انسان ها طوری زندگی می کنن که این " اتفاقات " تو زندگیشون زیاد باشه . یه جورایی بدون برنامه ریزی های معمول زندگی ، به ادامه ی آن می پردازند . در لحظات زندگی می کنن . برای هر کاری که می خواهند انجام بدهند ساعت ها وقت تلف نمی کنند .

در این نوع زندگی ، در لحظات است که خیلی از سرنوشت ها رقم می خورد . کارهایی انجام می دهیم که بعد ها به احمقانه بودن آنها می خندیم و یا شاید پس از انجام آنها به هوش خود آفرین بگوییم .

برعکس ، فکر کنید که آنقدر در برنامه ریزی و هدف گذاری غرق شویم که نتوانیم حتی لحظه ای از کادرها و خط قرمز ها عبور کنیم . تمام اتفاقات زندگی ما قابل پیش بینی خواهد بود . همه چیز سر جای خودش قرار خواهد داشت و قرار نیست از جای خود تکان بخورد . اگر هم قرار باشد اتفاق خاصب بیفتد، ما عامل آن نخواهیم بود . بلکه این دنیای پیرامون ماست که " اتفاقات " را رقم میزند . ما هیچ دخالتی در فرایند تولید آن اتفاق نداریم و فقط باید با آن اتفاق مواجه شویم . همین . در حالی که در زندگی قبلی این ما بودیم که اتفاقات رو می ساختیم . این ما بودیم که حتی در دریای ساکن زندگی دیگران موج ایجاد می کردیم . همه چیز را خودمان در لحظه کنترل می کنیم . دیگر منتظر نخواهیم ماند که زمان خیلی از چیز ها را درست کند . به نوعی زودتر از زمان وارد عمل می شویم . در یک لحظه در نظر می گیریم که انجام چه کاری خوشایندمان است ، و همان را انجام می دهیم . لااقل بعد ها پشیمان نمی شویم . چون می دانیم لااقل در آن لحظه فکر می کرده ایم که داریم کار درست را انجام می دهیم .

خوبی این نوع زندگی این است که تلخی ها و شیرینی های آن را خودمان می سازم ، نه دیگران . دیگر به این امید نمی مانیم تا دیگران برای ما تصمیم بگیرند . تا دیگران " اتفاقات " زندگی ما را رقم بزنند . این ما نیستیم که انتخاب می شویم ، بلکه ما انتخاب می کنیم.

زیر نویس تبلیغاتی : این تئاتر حمید سمندریان خیلی خوبه . حتما ببینید . سالن اصلیه تئاتر شهر عزیز خودمان . ملاقات بانوی سالخورده .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 1:27  توسط پیمان  | 

 

همه ی کسانی که در اتوبوس ، مترو ، تاکسی و ... صحبت می کنند

 در مورد همه چیز اطلاعات کامل دارند .

این یک قانون است .

مواظب شکستن آن باشید .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 22:25  توسط پیمان 

 

آوریل : داری به چی فکر می کنی ؟

جو : به تو هیچ ربطی نداره !

آوریل : هی رفیق ، یالا دیگه ، با من راحت باش !!

جو : دارم فکر می کنم چی می شد اگه من و مونیکا بلوچی ...

بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووم

نمایی از جو و خانم بلوچی که در غروب خورشید از دوربین ( ما ) دست در دست هم دور می شوند !

                                               It's not that hard to imagine

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 12:45  توسط پیمان 

 

تو چند تا پست قبل تر که نشسته بودم مثلا واسه خودم گله کرده بودم ، یه جاش نوشته بودم که به غیر از چند تا دوست دیگه از بقیه انتظاری ندارم . بعد یکی اومد کامنت گذاشت مبنی بر اینکه لازم نیست حتما چند تا دوست آنچنانی داشته باشی ، یکی شم کافیه .

نمی دونم این چه خصلتیه که تو انسان ها باعث میشه آدم در هر زمینه ای زیاده خواه باشه . البته امیدوارم واژه ی زیاده خواه بد تعبیر نشه . اصولا این تفکر در ما موج می زند که از هر چیز هر چه بیشتر داشته باشیم بهتر است . با تعداد زیاد دوست احساس امنیت می کنیم . وقتی تعداد دوستانمان کم بشود سریعا در پی جبران کمبود بر می آییم . جالب این جاست که در بیشتر مواقع به کیفیت توجه نمی کنیم . فقط دوست داریم زیاد باشد .

نمی خواهم باز اون بحث تکراری و خسته کننده ی روشنفکر نما ها رو پیش بکشم ولی بزارین یه مثال بزنم . در همین خیل عظیم روشنفکران هم تعداد کتاب فلسفی که طرف خونده و تعداد فیلم غیر عامه پسندی که دیده برایش ملاک است . وقتی اسم هر کتابی را می آوریم ، طرف آنچنان با غرور می گوید خوانده ام که انگار ... . دیگر به خودش نگاه نمی کند که ببیند چقدر آن کتاب دیدش را باز کرده است و یا اصلا خواندن آن کتاب با روزنامه خواندن فرقی برایش داشته یا نه .  

تو دوستی ها هم همینطوره . نگاه نمی کنیم که ببینیم این همه دوستی که داریم اصلا چی ارزشی دارد . در حسرت یک دوست به قولی درست درمون می مانیم تا آخر عمر . 

این مورد رو میشه تو همین ۳۶۰ خودمان هم ببینیم . اصولا بین خیلی ها در زمینه ی تعداد کامنت رقابت در گرفته است . هه ! بازیه جالبیه !

کلا به کمیت بیشتر اهمیت می دهیم تا کیفیت . با خود می گوییم تعدادش زیاد باشد حالا فرق نمی کند چه باشد . تفکری تو این مایه ها که اگر چند جنس ارزان  بخرم به جای یک جنس گران ، بهتر است . خدا آخر عاقبت مارو با این سطحی نگری ها ختم به خیر کند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 0:22  توسط پیمان  | 

 

ددالوس : آدم ها چند دسته اند ایکاروس ؟

ایکاروس : سه دسته پدر !!

ددالوس : نام ببر .

ایکاروس : ۱. آنهایی که می اندیشند ۲. آنهایی که نمی اندیشند ۳. احمق هایی که فکر می کنند آدمها دو دسته اند : ۱ . آنهایی که می اندیشند ۲. آنهایی که نمی اندیشند .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 11:32  توسط پیمان 

 

دقت کردین وقتی آدم مجبوره صبح زود بیدار شه

بیشتر به این نکته پی می بره که چه زندگی گندی داره ؟

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 17:19  توسط پیمان 

 

می خواهم گله کنم . می خواهم به زمین و زمان فحش بدهم و عین خیالم هم نباشد . می خواهم از آن خط قرمز های اطرافم با سرعت بگذرم و نگاه نکنم که پشت سرم چه می گذرد . چه کسی ناراحت می شود و چه کسی خوشحال ! می خواهم دیگر کمتر کسی برایم مهم باشد ! می خواهم دیگر کمتر چیزی برایم مهم باشد . دیگر نمی خواهم برای مشروط نشدن به هر دری بزنم . گور بابای مشروطی و نمره ی کم . دیگر نمی خواهم به فکر این باشم که رفتارم ممکن است خوشایند خیلی ها نباشد . نمی خواهم به این فکر باشم که وقتی در آمفی تیاتر را محکم به هم می زنم و بیرون می آیم آدم های درون آن ممکن است چه فکری در مورد من بکنند . نمی خواهم به این فکر کنم که به هیچ یک از آرزوهای دست یافتنی که در سر داشتم نرسیدم . دیگر به غیر از چند تن از دوستان که تعدادشان به زور اندازه ی یک دست میشود ، از دیگران توقع ندارم . از زندگیم توقع ندارم چه برسد به دوستانم !!! 

آخه آدم باید در طول سال چقدر کار هایی رو که ازش متنفر انجام بده تا آمپرش بزنه بالا ؟ چقدر می تونه حسرت چیزهایی رو بخوره که نداره و به راحتی می تونسته داشته باشه ؟ چقدر می تونه هی بخنده و خوش باشه تا در مرداب غرق نشه ؟ دیگه کارم به جایی رسیده که به کمینه خوشی های زندگی چنگ می زنم تا نکنه که بدون لذت بردن از آن ها از دستم بروند .

می دانم که تریپ اعتراض به زندگی و بد و بیراه گفتن به آن خیلی وقت است که کلیشه شده . می دانم  که اصلا برای خیلی از شما مهم نیست که یک نفر در یک گوشه نشسته و دارد به زمین و زمان فحش های آبدار می دهد . یک نفر که نه کسی دردش را می داند و نه کسی درمانش را ! از " هیییییییییی روزگار " گفتن هم متنفرم . نه از آن تریپ ها هستم که فنجان قهوه به دست بگیرم و نصفه شب روی تراس بشینم و ماه را دید بزنم ، و نه از آن ها که یک پاکت سیگار می گیرند و خیابان ولیعصر و انقلاب را متر می کنند ... . حالم را خودم می دانم و بس !

ما می دانیم و خدای خودمان ! با هم می نشینیم و صحبت می کنیم ! کسی چه می داند ، شاید دوباره برایم لالایی خواند و مرا به آرامش رساند !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 18:24  توسط پیمان  |