تبليغاتX
مچاله کن و آتش بزن

مچاله کن و آتش بزن

 

اول :

به روی هیچ کس لبخند نزن . حتی با جنبه ترین انسان ها . بدان که وقتی ببینند داری به رویشان لبخند می زنی تا چوب در آنجایت فرو  نکنند دست بر نمی دارند .

دوم :

از اول تیر ماه برای ابراز ارادت و دوستی به اطرافیان ، بهترین کار این است که برایشان " اس ام اس " بفرستید . چون می دانند " اس ام اس " را برای هر کسی نمی فرستید . راستی آقای احمدی نژاد نمی خواهید با پول صندوق ذخیره ی ارزی از خارج " اس ام اس " وارد کنید بلکم تعرفه اش ارزانتر شود ؟ 

سوم :

این هم از انتخابات ! فهمیده ام که آدم در زمان انتخابات هر کاری انجام دهد آخرش پشیمان می شود . ر ی د م تو این مملکت که آدم همش سر چند راهی های مزخرف قرار می گیرد که آخر همه ی آنها به نا کجا آباد ختم می شود . امروز نسبت به عدد چهارده حساسیت پیدا کرده ام .

چهارم :

برای ایام عیدتان دو پیشنهاد و یک خواهش دارم . پیشنهاد اول خواندن نمایشنامه ی " مجلس قربانی سنمار " اثر بهرام بیضایی است . پیشنهاد دوم دیدن فیلم " داگ ویل " اثر فون تریه است . خواهش ام هم این است که فیلم های درست حسابی را با دیدن آن ها در تلویزیون ایران حیف نکنید . این سیستم فیلم های نوروزی بد جور روی اعصاب است . 

پنجم :

نصیحت آخر وبلاگ : راستی تا می توانید در ایام عید مسافرت نروید .

ششم :

... 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 0:24  توسط پیمان  | 

 

- شما تو انتخابات شرکت می کنید ؟

- بله حتما . شرکت در انتخابات وظیفه ی شرعی و ملی ماست !!

این روز ها تبلیغات تلویزیون برای کشاندن مردم به پای صندوق های رای ( سوتی مصاحبه کننده با احمدی نژاد ، قبل از سفر به عراق که یادتان هست ؟ ) کم بود که در دنیای مجازی هم تبلیغات باران می شویم .

سال هاست که ملت ایران از روی همین تبلیغات و بر اساس احساسات رای می دهند . هم سال ۷۶ و هم سال ۸۴ و هم خیلی وقت های دیگر .

به قول یکی از دوستان ، نمی دانم این چه نوع دموکراسی است که همه از رای هایی که می دهند ناراضیند . آمریکایی ها از بوش ناراضیند . فرانسوی ها از سارکوزی . ایرانی ها هم از احمدی نژاد .  

قدرت تبلیغات را نباید دست کم گرفت . آن هم در مورد ما ملت احساساتی ایران . اینطور که به نظر می رسد ما فکرمان در اختیار خودمان نیست .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 16:25  توسط پیمان  | 

 

بهار می آید .

بهار که به زیبایی در میان فصول مَثَل است .

این روز های آخر سال بدجوری بوی عید قلقلکمان می دهد که در موردش چیزی بنویسیم . ما هم که معمولا در این طور مواقع شدیدآ سست عنصر می شویم ، دستمان را فرمانبردار دلمان کردیم و شروع به تایپ نمودیم . معمولا در مطالب بهاریه یا می نشینند و از کارهایی که در طول سال انجام داده اند می نویسند یا کار هایی را که می خواهند در سال آینده ( که قرار است متحول شوند ) انجام دهند را لیست می کنند . بعضی ها هم که کمی در خود طبع ادبیات حس می کنند ، نگاهی به دور دور ها می اندازند و از حیاط آب پاشی شده ی خانه ی مادر بزرگ و عطر اقاقی های گوشه ی حیاط و قل قل سماور روی ایوان و صورت مهربان و پر از عشق مادر بزرگ سخن به میان می آورند . هم خود آه می کشند و هم ما را در حسرت می گذارند .

ما هم شروع به نوشتن می کنیم تا ببینیم کدام نوع نوشته از درونش در می آید . 

این روز ها سرگرم یک بازی کامپیوتری هستم که در کنار کلی امکانات عجیب و غریب ، نکته ای دارد که به نظرم جالب آمده است . نکته جالب این است که این بازی قبل از ورود به آن به ما اطلاع می دهد که تا الان چقدر از وقتمان را صرف این بازی کرده ایم . حالا ربطش به نوشته ی ما چیست ؟ عرض می کنم . فکر کنید در زندگی واقعی هم چنین نرم افزاری وجود داشت و شما را از مدت زمانی که برای هر کار صرف کرده اید ، مطلع می ساخت . آن وقت این روز های آخر سال که شروع به حساب و کتاب می کنید بهتر می توانستید در مورد خودتان نظر بدهید . مثلا می دانستید که پس از صرف فلان مدت برای یک کار آیا نتیجه ای قابل قبول دریافت کرده اید یا نه ؟ البته همان بهتر که وجود ندارد . وگرنه من احتمالا آخر هر سال به این نتیجه می رسیدم که چه بهتر است که بروم غاز بچرانم . تقریبا می توانم بگویم امسال هر کاری را که شروع کرده ام ، تمام نکرده ام . از دنبال نجوم رفتم بگیرید تا همین تئاتر و خیلی چیز های دیگر . این تئاتر که دیگر نوبر بود . یک هفته قبل از اجرا از کار کنار کشیدم . دیگر از دنبال پیانو رفتن هم نمی گویم که در همان نطفه خفه شد . تا می بینم دارم به نتیجه می رسم ، یک چیزی توی دلم وول می خورد که نمی گذارد کار را تمام کنم . انگارساخته شده ام که همیشه در راه رسیدن به هدف باشم و اصولا سرشتم نتیجه را دوست ندارد . خلاصه بساطی داریم ما با این عادت های عجیب غریبمان .

چند وقت پیش داشتم به این موضوع فکر می کردم که الان تقریبآ چند سالی می شود که آنچنان که مرسوم است مراسم عید را به جا نمی آوریم . پس این همه شور و شوق برای چیست ؟ دیگر از آن جمع شدن های پر طول و تفصیل در کنار هم خبری نیست و از ما هم گذشته که با دیدن اسکناس تا نخورده ی پدربزرگ چشمانمان برق بزند .  پس ما برای چه لحظه شماری می کنیم ؟ جریان همان حرف مربیان فوتبال در مورد بازی پرسپولیس و استقلال است که می گویند این بازی هم مانند دیگر بازی ها است و سه امتیاز دارد . پس این همه هلهله و ولوله برای چیست ؟ حتما یک فرقی با بازی های دیگر دارد . روز اول فروردین هم با روز های دیگر یک فرقی دارد .عید یعنی همان صبح روز اول فروردین که از خواب پا می شویم و احساس کرختی می کنیم  . عید یعنی همان که لازم نمی دانیم هیچ کاری انجام دهیم . عید یعنی همان که با هر صورتی مواجه می شویم بی دلیل لبخند می زند . همان که تقریبآ یک هفته قبلش زردیمان را به آتش داده ایم و حال احساس سلامتی می کنیم یعنی عید . همین که وول خوردن ماهی را در تنگ با لذت تماشا می کنیم یعنی عید . همین که احساس می کنیم زمین هم با ما مهربانتر شده ، یعنی عید . روز های اول بهار خیلی چیز های دیگر دارد که از روز های دیگر متفاوت شده است . باید عید را باشیم ، با تمام خاص بودن های به ظاهر معمولیش .

به لبخند شیرین و زندگی بخش بهار ، سیلاب ها و جوی ها زندان یخشان را می شکنند . زمستان پیر ، که روز به روز ناتوان تر می شود ، کم کم رو به کوه های تند شیب پس می نشیند . در اثنای گریز ، نگاه های یخ زده اما عاجزانه ای بر سبزی چمن ها می افکند . همه می دانند که بهار آمده .

بهار که به زیبایی در میان فصول مَثَل است .    

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 17:54  توسط پیمان  | 

 

خیلی وقت است برای فرا رسیدن لحظه ای بی تاب نبوده ام .

و خیلی وقت است لحظه ای ناب را حس نکرده ام .

بوی بهار می آید .

بهار که به زیبایی در میان فصول مَثَل است .   

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 21:18  توسط پیمان 

 

والا یادم میاد من زمان بچگی خوره ی کتاب بودم . تا جایی که در بعضی مواقع که مادر گرام برایم داستان می خواند تا خوابم ببرد ، وسط کار کتاب را ازش می گرفتم و جایمان عوض می شد !!! یادم می آید کلی از این کتاب ها ، که در هر صفحه یک نقاشی گنده داشت و تنها یک خط  ،می خواندم ( می دیدم ) .

زیاد اهله ول کردن کتاب نبودم . به هر صورتی بود کتاب را می خواندم و از سیستم تلقین هم برای لذت بردن از کتاب استفاده می کردم . تقریبا می توان گفت اولین کتابی که خواندنش را ول کردم سال پیش دانشگاهی بود . از آن رو که من عادت دارم ، وقتی درس هایم زیاد می شود به یک نسبت خطی کار های متفرقه ام هم زیاد می کنم ، شروع کردم به خواندن " کلیدر " . کتابی حجیم که تا چند وقتی سرم را گرم می کرد . ولی پس از خواندن سه جلد به دلیل گم شدن جلد چهارم نتوانستم ادامه دهم .

پس از کلیدر شروع به خواندن " ما چگونه ما شدیم " کردم . چون نه به سیاست و نه به تاریخ علاقه ندارم ، این کتاب رو هم ول کردم برای اهلش .

دیدم هنوز سال کنکور تمام نشده و من همچنان باید درس بخوانم . به " دیوان حافظ " روی آوردم . با این هدف شروع کردم که چند شعری از دیوان را حفظ کنم . ولی این تنبلی سال هاست که گریبان من را گرفته . به فقط خواندن اکتفا کردم که آن را هم به آخر نرساندم . چون دیدم سال کنکور تمام شده .

به دانشگاه که وارد شدم " سه گانه ی نیویورک " و تمام کتاب های دانشگاهیم را نیمه تمام گذاشتم . یکی از آرزو هایم این است که برای یک درس به سر جلسه امتحان بروم ، در حالی که حتی یک خط از جزوه یا کتاب نخوانده ول نشده باشد .

یکی دیگر از مواردی که تا به حال کامل نخوانده ام دفترچه راهنمای وسایلی است که می خریم . همیشه شروع به خواندن می کنم و در میان راه ول می کنم .

راستی یادم رفت . یکی از گنده گوزی های که در دوران دبیرستان کردم این بود که یکی از کتاب های " سارتر " را بخوانم . اسم کتاب یادم نیست و طبعا این پروسه در همان نطفه خفه شد . ( ما کجا و این غلط ها کجا ؟ )

پ . ن :  آن یکی دو جمله ی اول وبلاگ را دروغ گفتم !!

پ . ن : مرسی از نجمه به خاطر دعوتش .  

پ . ن :   نمی دانم چرا دوست ندارم کسی را به این بازی دعوت کنم . هر کس خواست خودش بنویسد .
   

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 19:24  توسط پیمان  | 

 

بعضی از آدم ها را تازه اگر بتوانید قورت دهید ، در هضمش حتما دچار مشکل می شوید !

                                                                                                    " یک آدم خوار "

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 19:22  توسط پیمان 

 

- هی ، تو می دونی من از تو متنفرم ؟

- خب ، منم از تو متنفرم !

- فکر کنم بالاخره یه نقطه اشتراک پیدا کردیم . بهتره با هم ادامه بدیم !

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 22:8  توسط پیمان 

 

چیز هایی وجود داردکه هر چقدر سعی در انکار کردن آن بکنیم باز هم نمی توانیم از تاثیر آن در زندگیمان کم کنیم . هر چقدر هم جملات قصار در موردش پرتاب کنیم باز هم از آن ها خلاصی نداریم . اصولا فرهنگ سازی !!!! در بعضی مسائل جواب نمی دهد . بهتر است برویم به فکر راه های دیگر باشیم .

چند سال پیش ( دقیقا یادم نیست چند سال ) کارگاهی در یکی از کشور های آفریقایی با حضور عباس کیارستمی و مارتین اسکورسیزی برگزار شد و در آن دانشجویان جوان سینما دوست شرکت داشتند . در یکی از روز های کارگاه پس از اکران فیلم " ده " یکی از دانشجویان به آقای کیارستمی گفت که اگر دانشجویی مانند من این فیلم را می ساخت هیچ کس به خاطر این فیلم حتی تف هم به روی صورتم نمی انداخت .

اگر کمی موضوع را تعدیل کنیم و به زندگی خودمان تعمیمش دهیم به اینجا می رسیم که حاشیه های یک انسان ، برای دیگران ، بسیار مهمتر از متنش است ( آخیش حرفمو زدم . بقیه پست رو می خوام در این مورد چرت و پرت بگم اگه حالشو ندارین برین دنبال یه کار دیگه ) . در بیشتر مواقع این حاشیه های ما هستند که مورد قضاوت دیگران قرار می گیرند نه خودمان . کار به جایی رسیده است که در خیلی از مواقع می بینیم که متن جایش را به حاشیه داده و مرز بین آن دو کاملا از بین رفته است . خیلی وقت ها اگر آدمی ، بنا به دلایلی ، به باهوش بودن معروف شد صدای خر هم از خودش در بیاورد باز در نظر خیلی از ما در و گوهر است که دارد تراوش می کند .

حتما هر کدام از شما در طول زندگی پر فراز و نشیبتان !! حداقل یک بار هم که شده دچار پدیده ی " حرف مردم " شده اید . در این مواقع وقتی شما با انسان های جدیدی آشنا می شوید که قبلا حرف هایی در مورد شما شنیده اند در ارتباط با آن ها سخت دچار مشکل می شوید . آن ها بیشتر بر اساس شنیده هایشان با شما رفتار می کنند تا چیز هایی که می بینند . و مشکل هم از تنبلی ماست . باور کنید ! اگر کمی به خود سختی بدهیم و به دنبال کشف انسان های اطرافمان باشیم خیلی از این مشکلات حل می شود . بیشتر دوست داریم تا از کشفیات دیگران استفاده کنیم . البته تقصیر خودمان هم نیست . آنقدر در این سیستم آموزشی که در آن قرار داریم از فکر دیگران استفاده کرده ایم که آگر جز این انجام بدهیم به نظرمان تنبلی می آید .

اگر فیلم " بسیار خب ، متشکرم " را ندیده اید ، بروید ببینید . کاملا درک می کنید که چه می گویم .

 حاشیه هایمان آنچنان پر رنگ تر از متن مان عمل می کنند که باور کردنی نیست . بهتر است بیشتر مواظب حاشیه هایمان باشیم . حاشیه هایمان را دست کم نگیریم و بهای بیشتری به آنها بدهیم . روزی هم سه لیوان شیر بنوشید . برایتان خوب است .  

پ . ن : تیتر رو هم یه کم پیاز داغشو زیاد کردم که جذب مخاطب بشه !

    

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 0:43  توسط پیمان  |