تازگیا شنیدم بقال سر کوچه هم طرفدار هلند شده !!!
لیبل : کورکورانه ، تب جام ملت ها
تازگیا شنیدم بقال سر کوچه هم طرفدار هلند شده !!!
لیبل : کورکورانه ، تب جام ملت ها
آدم ها وقتی قصه شان تمام می شود یا آرزوهایشان پایان می گیرد ، از دنیا می روند .
پست " پایانی دوباره " بهانه ای شد تا آنچه می خوانید را بنویسم . یادم می آید در این پست حرف از خداحافظی از دنیای مجازی زده بودم . پایانی دوباره از آن طور خداحافظی ها نبود . پایانی دوباره را باید به حساب اتمام خیلی چیز ها گذاشت . چند وقت پیش در یکی از وبلاگ ها می خواندم که " هر وبلاگ دوره ای دارد ". یک روز متولد می شود . و یک روز هم زمان مرگش است . در این بین ممکن است معروف شود . یا تا به آخر مهجور بماند . درست مانند ستاره ها . این نسل وبلاگ نویس که الان در دنیای مجازی فعالیت می کند قطعا چند سال دیگر جایش را به نسل بعدی خواهد داد . نسل وبلاگ هایی که با وبلاگ " نوشی و جوجه هایش " ظهور کرد ، حالا جایش را به نسل ما داده است . و ما هم جایمان را به نسل بعدی خواهیم داد . شاید با اهدافی متغیر و یا با سبک های متفاوت .
زمانی می رسد که نویسنده ، دیگر نوشتن در وبلاگ ارضایش نمی کند . در این مواقع یا باید هدفش را تغییر دهد ، یا نوع نوشته هایش را و یا اینکه وبلاگ را تعطیل کند . وبلاگ نویسی به گونه است که آدم باید برایش احساس نیاز کند . نیاز به نوشتن است که انسان را برای متولد کردن یک وبلاگ ترغیب می کند . وقتی دیگر این احساس نیاز وجود نداشته باشد ، نوشتن دیگر ارزشی ندارد . پایه ی اصلی این نیاز هم اهداف وبلاگ نویس است . درست همانند دنیای سینما . تا نیاز به ساختن یک فیلم در کارگردان پدید نیاید ، فیلم سازی ارزشی ندارد . فیلم می شود مانند خیلی از آثار پیش و پا افتاده ای که ساخته می شود و در یاد هیچ کس نمی ماند . یادمان باشد وبلاگ نویسی یک شغل نیست .
" خط خطی " از همان زمان که رنگش سیاه شد به همه اعلام کرد که دارد چه بلایی سرش می آید . پس از آن نا امیدانه شروع به دست و پا زدن کرد . نویسنده ی خط خطی دیگر نوشتن برایش لذتی نداشت . دیگر برای نوشتن احساس نیاز نمی کرد . دیگر نوشتن ارضایش نمی کرد . نیاز به زمان هست تا آدم از آن پیله ای که برای خود ساخته بیرون بیاید و دوباره به دنیای اطراف نگاه کند . تا دوباره متولد شود و متولد کند .
آدم ها سه دسته اند دوستان : ۱. آدم هایی که به نوشتن در وبلاگ ادامه می دهند . ۲ . آدم هایی که نوشتن در وبلاگ را متوقف می کنند . ۳ . احمقهایی که فکر می کنند آدمها دو دسته اند : آدم هایی که به نوشتن در وبلاگ ادامه می دهند و آدم هایی که نوشتن در وبلاگ را متوقف می کنند
- آقا ببخشید یه لحظه تشریف میارید ؟
- بله ، بفرمایید !؟
- اون آقا رو میبینید اونور خیابون ؟ همون که یه شلوار جین داره .
- والا من اونور خیابون آقایون زیادی رو میبینم که شلوار جین پوشیدن .
- همون که مشکوک به نظر میرسه .
- ببخشید شما حالتون خوبه ؟ من اونور خیابون آدم مشکوکی نمی بینم !
- ای بابا . همون که کنار دیوار وایستاده . ببین یه عینک آفتابی گنده هم داره . الان داره با عینکش ور میره .
- خب دیدم . حالا که چی ؟
- خب من فکر می کنم اون آقا می خواد منو بکشه !
- من قیافم به احمقا می خوره ؟
- خب نه !
- پس بهتره برین تفکراتتون را با کسایی در میون بزارین که قیافشون به احمقا شبیه آقا !
توضیحات مبسوطه ! جهت تنویر افکار عمومی :
بعضی ها اصولا همواره دنبال یک نفر می گردند که دشمنشان باشد . به زور می خواهند دشمن تراشی کنند . فکر می کنند همه در حال توطئه چینی بر علیه آن ها هستند .
پایین تر از متن . نوشت ( پ . ن )!! : فکر می کنم لازم باشد که در مورد بعضی از پست هایم توضیحی مختصر بدم . ببینید ، هیچ لزومی ندارد که موضوع پست ها ، مستقیم از زندگی من و اطرافیانم بیرون آمده باشد . مثلا اگر من در مورد عشق می نویسم معنیش این نیست که عاشق شده ام و اگر در مورد خیانت می نویسم لزومی ندارد که کسی به من یا اطرافیانم خیانت کرده باشد . موضوعات پست هایم معمولا از تلفیق چند اتفاق به ذهنم خطور می کند . حال ممکن است این اتفاق ها هیچ ربطی هم به موضوع نهایی نداشته باشند .
خبر جدید سهمیه بندی بنزین رو که حتما شنیدین !!
... بعد اونوقت دقت کردین که احمدی نژاد تپه ی ن ر ی د ه باقی نذاشته ؟
زندگی آدم ها را که نگاه کنی زمان هایی پیدا می شود که نداشتن آرامش را شدیدا احساس می کنند . این نداشتن آرامش می تواند دلایل مختلفی داشته باشد . شایع ترین دلیلش به نظر من عدم رضایت از زندگی حال و گذشته است . حال معمولا دو حالت اتفاق می افتد . یا سمت و سوی زندگی طوری است که آرامش را در پی دارد یا نه ، جهت زندگی به سوی نا کجا آباد است . کسانی که حالت دوم برایشان اتفاق می افتد راه های مختلفی را برای رسیدن به آرامش انتخاب می کنند . یکی روش زندگیش را عوض می کند و دیگری فعالیت های زندگی اش را کم می کند و گوشه ای می نشیند . یکی امور زندگی را حواله می کند به یکی از جوارح بدنش و دیگری ... .
حال حکایت من است . البته حالت دوم برایم اتفاق افتاده است . یعنی سمت و سوی زندگیم آرامش رسان است . علایقم را پیدا کرده ام . راه های رسیدن به آن ها را در ذهنم مجسم کرده ام . حالا تقریبا می دانم که تا به اینجای کار ، کجای راه اشتباه بوده و کجایش درست . تقریبا می دانم که عموما از چه چیز هایی لذت می برم و زندگیم قانون های خاص خودش را دارد . تا به حال در پی کشف کردن بودم ولی حالا بیشتر از کشف شده هایم استفاده می کنم و نیم نگاهی هم به کشف نشده ها دارم . دیگر می توانم بگویم که تقریبا از مرحله ی آزمون و خطا خارج شده ام .
شاید برای رسیدن به این موضوع خیلی چیز ها را از دست داده باشم ولی فکر کنم که ارزشش را داشته است . زندگی جالب تر از آن است که فکر می کنیم .
جبرئیل واسم اس ام اس فرستاده که خدا
هم کلا پشیمونه . گفتم به شما هم بگم .
لیبل : دین و تکنولوژی ، ساختار آفرینش ، ساختار شکنی
زمانی بود که سر پاک کن و مداد تراش دعوا می کردیم .
حالا چی ؟
پ . ن : نمی دانم چه مرگم شده که فکر می کنم همه چیز ...شر است .
... پایه ی خودکشی دسته جمعی هستین ؟
لیبل : مثه مرد !
پیمانیسم !
تولدت مبارک ...
پ . ن : یک سال برای یک وبلاگ عمر کمی نیست !
هی فرگی . ۶۶ سال عمر کمی نیست . طعم هر چیزی را با منچستر چشیده ای . سال ۹۹ را یادت می آید ؟ از همان زمان من عاشق منچستر شدم . حال که پس از ۹ سال بابی چارلتون را در آغوش می گیری مطمئن باش خیلی های دیگر را عاشق منچستر کرده ای .
هی کریس . خدا تو را دوست دارد . مطمئن باش دوستت دارد . به فاصله ی ۵ دقیقه تو غمگین ترین و خوشحال ترین مرد روی زمین بودی . وقتی باران آشک هایت را می شست یاد دو سال پیش افتادم . زمانی که " بلتی " گل دوم را به آرسنال زد . وقتی اتوئو به آغوش بلتی پرید و ما از بالا شاهد ریزش باران بر روی صورت هایشان بودیم . خدا تو را دوست دارد کریس . مطمئن باش .
هی ادی . وقتی نظاره گر خوردن توپ ها به تیرک ( دیرک ) دروازه بودی فکر می کردی دستان تو جام را لمس کند ؟ وقتی " پیتر چک " همه چیز را از رونالدو گرفت تو هم فکر می کردی خدا همه چیز را از " تری " بگیرد ؟ فکر می کردی تو هم همه چیز را به منچستر تقدیم کنی ؟
هی میشل . یادت می آید زمانی را که در سال ۱۹۸۴ با یووه قهرمان شدی ؟ یا آن زمانی که جام را به هامبورگ تقدیم کردید ؟ دلداری هیچ کس تو را تسکین نمی داد . حال دلداری تو هم جان تری را تسکین نمی دهد . دست زدن های شیاطین هم فایده ای نداشت . راستی چرا بابی چارلتون مدال را به گردنش نیانداخت ؟ تو حتما می دانی .