تبليغاتX
مچاله کن و آتش بزن

مچاله کن و آتش بزن

 

دنیا پر است از آدم هایی که نگران آنند که

 در " معرض خطر خوشحالی " قرار بگیرند .

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 1:32  توسط پیمان 

 

  و انسان در رنج آفریده شد

   ما قاب عکسی که همیشه جلوی چشممان است را نادیده می گیریم و با قدرت و محکم می گوییم:هر چیزی ممکن است....بعضی هامون به سراغ استفاده از مام های بدبو می ریم...حمام نرفتن و بدحرف زدن و ضد اخلاق یا هنجار رفتار کردن....عده ای دیگری از ما هم مشغول استفاده از عطرهای گران قیمت،محکم و صمیمانه دستی را فشردن،همرنگ جماعت بودن ،لبخند بر لب داشتن و غیره و غیره و غیره هستیم....(البته توده ی بی تفاوت در همه جا حضور دارد)...ما در نسبت با دیگران شکل می گیریم...آگاهی ما با "آنها " آگاهی می شود و عالمی می سازیم برای خودمان که پر از "بودن "هاست....و انزوا محصولیست که نادیده اش می گیریم....

پناه بردن به غارهای اختصاصی ،زندگی کردن در شب نشینی های شلوغ...گریز از تنهایی یا پناه بردن به آن....از چیزهایی هستند که همواره به آن مشغولیم...دلمان می خواهد و به نظر انتخاب می کنیم که با دیگران باشیم یا نباشیم....اما این چیزی را عوض نمی کند...چیزی که غیر ممکن است را ممکن نمی کند...آدمی تنهاست و در غربت به سر می برد...محال ممکن است یه وقتی یه جایی انسانی تجربه کنه که با یک نفر چایی خورده و در اون لحظه احساس تنهایی نکرده...و در اون لحظه تنها نبوده....همیشه فاصله ای هست...

                                                                                                             " نجمه " 

قصه

گفت : پدرم قبل مرگش سه تا سکه انداخت . یکی برای خواهر کوچیکم که بدکاره از کار در اومد . یکی برای داداشم ( تشریفاتی ) . یکی هم برای من که قبل اینکه زمین بخوره ، کلاغ برده بودش . *

من آدم آشغالی نیستم ولی این یارو درست به نظر نمی اومد . از این آدما هیچ خوشم نمیاد . آدمایی که برای زمان هیچ ارزشی قائل نیستن . شونه هاشو خم می کرد و خودشو لخ لخ رو زمین اسکله می کشید . انگار با کف پاهاش بخواد زمانو بلیس و هی تف کنه به هر ثانیه . هیچ گشنه ی جا و مکان هم نبود . یه قبری خریده بود که نفهمیدم چطوری قرار هی زمین رو دور بزنه . می گفت می خواد با هرچی زمان که سپری کرده اون تو دراز بکشه . مردک همه ی ابعاد رو رها کرده بود .

گفت این جمله رو به زبان خودش واسش ترجمه کنم . گفت اگه یه وقت سر و کارش به مملکت من بخوره و یه یارویی روش چاقو بکشه که جیبش یا هر چیشو بزنه ، گفتن این جمله مثل لیز خوردن فرانکنشتاین از رو پله های قصرش ، حیاتی می شه . براش نوشتم : 

" اگه اجازه بدین با گل و شیرینی خدمت خانواده برسم . " 

بعد پیچوندمش . از این جور آدما اصلا خوشم نمیاد .

* از وقتی روباه ، پنیر کلاغ رو دزدید ، کلاغ غیر اجتماعی شد .

                                                                                                         " بهار نوری زاده "

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 23:44  توسط پیمان  | 

 

- امشب چی کاره ای ؟ پایه تیاتر هستی ؟

- نه . با ۳۶۰ و وبلاگم داریم شام میریم بیرون !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 23:16  توسط پیمان 

 

من یک وبلاگ دارم که مال خودم است . مال خودِ خودم .

هیچ کس نمی تواند بگوید که مال من نیست .

من یک روز تولد دارم که امروز است . امروز هم مال خودِ خودم است .

هیچ کس نمی تواند بگوید که مال من نیست .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 16:30  توسط پیمان 

 

زمانی بود که خدا خدا می کردم اول مهر یه جوری

پنجشنبه یا جمعه بیفته تا یکی دو روز بیشتر تعطیل باشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 22:22  توسط پیمان 

 

حیف از این همه انرژی که صرف سیاست گذاری های رفتاری و اجتماعیمان می کنیم .

از دیر جواب دادن اس ام اس بگیرید تا تظاهر های گول زنک !!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 21:56  توسط پیمان 

 

شانسی که ما ایرانی ها آورده ایم این است که

 آنقدر مسئله برای صحبت کردن با یکدیگر داریم که

 دیگر نوبت به صحبت در مورد " وضعیت هوا " نمی رسد .

 لیبل : تیم ملی ، لایحه دولت در مورد مهریه و دو همسری آقایان ، انتخابات آتی ریاست جمهوری ، در کل احمدی نژاد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 2:3  توسط پیمان 

 

اصلا معلوم نیست من به تو نزدیک ترم یا تو به من

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 1:11  توسط پیمان 

  

" نوید یوسفیان " :

نویسنده همیشه بر اساس ارزش جایی که قراره توش بنویسه روی نوشتش انرژی می ذاره.این بار گویا تکلیف ما مشخص نیست و به غیر از نیما که می دونم نوشتش قراره پست شه نمی دونم نوشته های کدوم ننه قمرهایی  کنار این که می خونید میاد.به هر حال پیمان گفت بنویس، من هم می نویسم.

 کوچکتر که بودم فکر می کردم معنای حماقت این است که شخص درست یا غلط بودن موضوعی را تشخیص بدهد و بر خلاف تشخیصش رفتار کند.بزرگتر که شدم فهمیدم چه احمقانه فکر می کردم که چنین گزاره ی احمقانه ای منطقی است.چه طور ممکن است انسان که حتی در برخی تعریف ها موجود مصلحت گرا عنوان می شود بر خلاف مصلحتش عمل کند...تا اینکه معنای بهتری از نابخردی یا نادانی برای حماقت پیدا نکردم.هر چند گاهی آدم ساده لوح نیز احمق نامیده می شود که بحث آن مربوط به شخصیت انسانها در مورد سطح اعتماد نسبت به دیگر افراد است که در بحث ما نمی گنجد.

نابخردی و نادانی.واژه ی خرد معنای عقل مصلحت اندیش انسان را می رساند که نابخرد به وضوح یعنی آدم ناسالم یا کودکی که قوای منطق(که اندکی با علم منطق متفاوت است!)در او به کمال نرسیده است.این مورد هم چندان جای بحثی در اینجا ندارد چون به نظر می آید اکثریت این مرحله (هر چند غیر فازی) را گذرانده اند.

بحث می رسد به نادانی.

حرفهای تا اینجا مثل همیشه دردی را از کسی دوا نمی کند.چون پیمان یک متن کوتاه خواسته زودتر به سراغ چند مورد می روم که از دید من بوی حماقت می دهند و از نادانی سرچشمه می گیرند.

1.چرا آخه چیزی که نمی دونی می گی؟!

   این مورد شامل تمامی اظهار نظرهای بی جا و بی پایه و اساس است که همه جا ریخته است.آفرین، حتی همه جا! از صفحه سیاسی روزنامه ها بگیرید بروید تا مجلات هنری.از برخی وبلاگ ها بگیرید بروید تا بحث های جدی روزمره.از خودتان بگیرید بروید تا سقراط... .

2.کی گفته این بدیهیه؟!

   حس می کنم زود است جمله هایی با این صراحت بگویم ولی می گویم(وبلاگ است دیگر!آن هم وبلاگ پیمان!)

اشتباهات فکری و رفتاری افراد را که ریشه یابی می کنیم عموما به گزاره ای می رسیم که بدیهی فرض شده،ولی واقعا بدیهی نیست.تجربه نشان می دهد که هر تغییری در افکار آدمها با نقض شدن یک امر به ظاهر بدیهی اتفاق افتاده است.

3.این همه فکر برای چی بود؟

   گاهی انسانها در زندگی به نتایجی می رسند ولی جرات تغییر را ندارند چون حس می کنند به موضوع مطمئن نیستند.سوال اینجاست که در تاریخ بشر چه کسی به چیزی مطمئن بوده است؟خلاصه ی موضوع اینکه عدم تغییر نه تنها ارزش نیست بلکه حاکی از نوعی حماقت است.

...

 

از پایان بندی بگذریم.من توجه نکردم که پیمان متن ده خطی خواسته بود و این خود حماقت است!

                                                                                            

   " نیما بهروان " :

                                               .درست مصرف کنیم.

I

من اصلا نمیفهمم تو چی داری میگی؟  این همون کسیه که من یه عمره دنبالشم , انگار ... انگار ما واسه هم ساخته شدیم, از همون نگاه اول فهمیدم که عشقمو پیدا کردم, هر وقت بهش نگاه می کنم انگار... انگار یه چیزی داره تو قلبم می جوشه, حاضرم به خاطرش همه چیزمو, حتی جونمو بدم

II

من اصلا نمیفهمم تو چی داری میگی؟  ما نی تونیم همدیگرو درک کنیم, انگار...انگار نباید  ازدواج می کردیم, ما با هم هیچ تفاهمی نداریم, من نمیتونم مثل اون زندگی کنم, هر وقت بهش فکر می کنم انگار...انگار ما باید از هم جدا شیم, شاید این بچه بتونه مارو پیش هم نگه داره

III

من اصلا نمیفهمم تو چی داری میگی؟ اونا به من هیچ اهمیتی نمی دن, انگار... انگار من خواستم که منو بزان, هیچ وقت نشده که راجبه مسائل من باهام حرف بزنن ,فقط به فکر خودشونن, هر وقت بهش توجه می کنم انگار ...انگار من یه بازیچم, دیگه هیچ امیدی ندارم

                                                  .قدر حماقت را بدانیم.

                                                                                                                                

 

این هم نوعی دیگر از وبلاگ نویسی است . دیدم اینکه تنها نظر خودمو به طرف مغز شما پرتاب کنم ، فایده نداره . با خودم گفتم هر چند وقت یک بار نظر دیگران هم تو این وبلاگ خونده بشه خوبه . برای همین هر از چند گاهی چند نویسنده را دعوت می کنم تا در وبلاگم بنویسند .

برای بار اول از دو نفری که نوشته هاشونو بالا می بینید دعوت کردم . که البته در دفعات بعد انتخاب نویسنده ها به موضوع هم ربط خواهد داشت . نوشته ها بدون هیچ سانسوری در وبلاگ گذاشته خواهد شد .

نوید در مورد ده خطی بودن نوشته ها کمی شیطنت کرده که باید به نویسنده های احتمالی بعدی بگم ۱۰ خط بودن نوشته ها دلیل داره . نوشته ها انواع مختلف دارن که نوید آسون ترین نوعشو انتخاب کرده . یعنی توضیح در مورد واژه ی مورد نظر رفته و چند مثال برای آن آورده . که قاعدتا خیلی بیشتر از ۱۰ خط جا می گیره . ولی با کمی فکر میشه نوعی نوشته های خلاقانه در اینجا نوشت . بعدشم این نوشته ها اگر یک نظم خاص داشته باشد بهتر است . دلایل دیگری هم دارد که گفتنش باعث طولانی شدن بیش از حد پست می شود .  همین .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 0:33  توسط پیمان  | 

 

خیلی از آدم ها وقتی می گذارند و  میروند ، خیلی چیزها پشت سرشان باقی می ماند .

مهمترینشان آن نقش و نگارهاییست که از آن ها در ذهن ما حک می شود .

یک لیوان ، یک کتاب ، یک آهنگ ، یک کلمه ، یک روز خاص ، نوعی لبخند و خیلی چیز های دیگر ... .

انکار این آدم ها سخت است .

اما بعضی دیگر هیچ کجا ، هیچ چیز را حک نمی کنند . همینطور می آیند و می روند :

تو وقت بودنت هم نبودی ، چه برسد به حالا که نیستی . * 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 0:51  توسط پیمان 

 

وقت هایی هست که یک چیزی قرار نیست اتفاق بیفتد .

حالا ما اگر خودمان را جر هم بدهیم اتفاق نمی افتد .

معمولا در این مواقع ، به حضور پررنگ شانس در زندگی پی می بریم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 19:43  توسط پیمان 

 

عاشق کسانی هستم که تکلیفشان با آدم روشن است .

یعنی اگر قرار است پدر آدم را در بیاورند همان اول هشدار می دهند که : قراره سر و کونت رو یکی کنم . حواست باشه !

یا همیشه مشخص می کنند که در بازی قرار است یک بازنده ی تمام عیار باشند و نیازی نیست که ما خودمان را به آب و آتش بزنیم .

آدم های این چنینی حرفی نمی زنند تا بعدش کناری بنشینند و به پشتک وارو زدن ما برای پی بردن به معنای اصلی حرفشان بخندند و کلی برای خودشان حال کنند .

کم پیدا می شوند اینطور آدم ها !!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 20:42  توسط پیمان 

 

- جبرئیل تو چند سالته ؟

- فکر می کنم تا چند وقت دیگه میرم تو ۲ میلیون بالگیم* .

- تا حالا کادوی تولد هم گرفتی ؟

- هر ۵ بال یک بار اسرافیل به من یک شیپور دست ساز هدیه می دهد .

- مگه تو هم شیپور می زنی ؟

- نه !!

* هر بال ، برابر ۱۴ سال زمینی است . این واحد از اینجا آمده است که خداوند هر ۱۴ سال ، به فرشتگان یک بال هدیه می دهد .   

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 20:55  توسط پیمان