از روز اولی یادم میاد که به گروه اضافه شدم . تقریبا دو ماه پیش .
از اتود زدنهایمان در آمفی تیاتر . از خندیدن هایمان به اتود هایی که می زنیم . از تریپ های سینمایی مهرداد . از نطق بهاره روی سن . از شروع کارمون روی متن . از احسان که سر تمرین هایش پر از انرژی بودیم . از خستگی های تمرین این آخری ها . از غر زدنهایمان سر احسان . از لمپن بازی های حسین . از لهجه ی اصفهانی عارف . از زیر نویس های بابک . از داد های شهاب . از ابرو های بهار . از پاس کاری هایی که با علی داشتم . از گشنه ماندن های سر تمرین . از میزانسن دادن های علی . از ساعت ها تمرین در آمفی تئاتر . از گوشه گیری های پویا . و باز هم از خندیدن هایمان . از ساعت ها تمرین در آمفی تئاتر .
تا اجرای اول . امروز . تا دپرس شدن عارف . تا استرس داشتن بچه ها . تا حرف های شهاب قبل از اجرا . تا اون موقعی که عارف و سارا پس از اپیزودشون اومدن و گفتند اجرا با حضور تماشاگر چیز دیگریست . تا مشت هایی که برای روحیه دادن حواله ی یکدیگر می کردیم . تا " زن داره میاد " گفتن های مهرداد . تا اینکه نوبت اپیزود ما شد . تا اینکه پس از اپیزود در پشت صحنه علی رو با تمام وجود بغل کردم . تا اینکه پس از اجرا تمام سالن برایمان دست زد . تجربه ای باور نکردنی . تجربه ای که هر انسانی باید آن را در زندگیش داشته باشد ، حتما ! تا اینکه پس از مدت ها با تمام وجود احساس خوشحالی کردم . تا اجرای تئاترمون .
تا روز های بعدی اجرا .
