تبليغاتX
مچاله کن و آتش بزن

مچاله کن و آتش بزن

 

از روز اولی یادم میاد که به گروه اضافه شدم . تقریبا دو ماه پیش .

از اتود زدنهایمان در آمفی تیاتر . از خندیدن هایمان به اتود هایی که می زنیم . از تریپ های سینمایی مهرداد . از نطق بهاره روی سن . از شروع کارمون روی متن . از احسان که سر تمرین هایش پر از انرژی بودیم . از خستگی های تمرین این آخری ها . از غر زدنهایمان سر احسان . از لمپن بازی های حسین . از لهجه ی اصفهانی عارف . از زیر نویس های بابک . از داد های شهاب . از ابرو های بهار . از پاس کاری هایی که با علی داشتم . از گشنه ماندن های سر تمرین . از میزانسن دادن های علی .  از ساعت ها تمرین در آمفی تئاتر . از گوشه گیری های پویا .  و باز هم از خندیدن هایمان . از ساعت ها تمرین در آمفی تئاتر .

تا اجرای اول . امروز . تا دپرس شدن عارف . تا استرس داشتن بچه ها . تا حرف های شهاب قبل از اجرا . تا اون موقعی که عارف و سارا پس از اپیزودشون اومدن و گفتند اجرا با حضور تماشاگر چیز دیگریست . تا مشت هایی که برای روحیه دادن حواله ی یکدیگر می کردیم . تا " زن داره میاد " گفتن های مهرداد . تا اینکه نوبت اپیزود ما شد . تا اینکه پس از اپیزود در پشت صحنه علی رو با تمام وجود بغل کردم . تا اینکه پس از اجرا تمام سالن برایمان دست زد . تجربه ای باور نکردنی . تجربه ای که هر انسانی باید آن را در زندگیش داشته باشد ، حتما !  تا اینکه پس از مدت ها با تمام وجود احساس خوشحالی کردم . تا اجرای تئاترمون .

تا روز های بعدی اجرا .     

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 21:58  توسط پیمان  | 

 

اوبر : آخرین باری که دیدمش بهش گفتم : گوش کنین سرژ ، افسردگی یه مخمصه ست . کسی نمی تونه کمکتون کنه . کسی کاری براتون نمی کنه . تنها راه علاج اراده ست . اراده ، اراده . این حرف من حالش رو سه برابر بدتر کرد . اصلا نباید چنین چیزی بهش می گفتم . عاطل و باطل مونده بود با چنان نگاه مخوفی که به عمرم ندیده بودم .

اینس : اگه من افسرده بودم و بهم می گفتن اراده ، اراده خودم رو یه راست از پنجره پرت می کردم پایین .

" سه روایت از زندگی " ، یاسمینا رضا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 0:18  توسط پیمان 

 

تصمیم گرفتند به یکدیگر خیانت کنند ببینند چه مزه ای دارد . مرد رفت و شب را با زنی دیگر گذراند . زن رفت و شب را با مردی دیگر گذراند .

پس از آن شب به زندگی عادیشان بازگشتند و دیگر هیچوقت به یکدیگر خیانت نکردند .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 0:12  توسط پیمان 

 

بدی‌ش این است که هر کاری کنی اثری از خود جا گذاشته‌ای. و بدترش این است که نمی‌فهمی وقتی اثری از خود جا می‌گذاری چه خیانتی در حق دیگران کرده‌ای. دیگران هم خودشان نمی‌فهمند. باید حتما یک وقتی باشد که نباشی یا نباشند که بفهمی یا بفهمند که تو باعث چه فاجعه‌ی هولناکی شده‌ای. اصلا کل قضیه همین است. اثر گذاشتن و بعدش که مثل حفره‌ای می‌ماند که کنده می‌شود و هیچ‌کس نمی‌داند که چه کسی حفره را کنده. تو هم فقط خودت را می‌بینی که داری حفره‌ای می‌کنی زیر پای خودت یا دیگری. نمی‌دانی.

                                                                                               " معین "

امروز چیزی رو به دست میاریم و فردا همون چیزو از دست می دیم. امروز چیزی رو از دست میدیم و همزمان چیز دیگه ای به دست میاریم! این، روندیه که هر روز تکرار میشه! قانون بقای ... ( خودتون یه اسمی براش بذارید). گاهی خودمون انتخاب می کنیم این به دست آوردن ها و از دست دادن ها رو ! مثال درسی: وقتمون رو که به قولی طلاست از دست می دیم*  و درس می خونیم تا شاید روزی طلا به دست بیاریم یا درس می خونیم که درسو یاد بگیریم (که بعدش چی بشه ؟ مثلا فرار کنیم و بریم خارج و بهتر زندگی کنیم و بعدش ...). بعضی وقتا هم این جبر روزگاره که انتخاب می کنه که البته همیشه هم بد نیست چون حداقل مسؤولیت انتخاب کردن رو از رو دوش ما بر می داره! از همه بدتر اینه که خودت انتخاب کنی ولی نه اون چیزیو که می خوای! تو می ترسی از رسوا شدن و همرنگ جماعت میشی و چیزیو که اونا انتخاب می کنن تو هم انتخاب می کنی! یا یه چیزیو انتخاب  می کنی نه به خاطر خود اون چیز، بلکه به خاطر نتیجه ی احتمالی که در پی داره !

راستی از دست دادن یعنی چی ؟ نداشتن چیزی که روزی به ما تعلق داشته ؟ چه چیزهایی به ما تعلق دارن ؟

 آخه شمسیان ! نوشته ی سفارشی از این بهتر هم نباید بشه :دی

* توجه به این نکته ضروری است که از دست دادن همیشه منفی نیست.  

                                                                                                " مهسا "

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 23:57  توسط پیمان  | 

 

یک گوشه نشسته بود و داشت با گیلاس مشروبش ور می رفت . هر چند وقت یک بار هم نیم نگاهی به دختر اونور سالن مینداخت . خوب می دونست که حواس دختر هم پیش اوست . سکه ای از جیبش در آورد . با خودش فکر کرد اگه خط اومد میره طرف دختره و اگه شیر اومد راشو میگیره و میره خونه . لبشو تر کرد و سکه رو انداخت . خط اومد .

چند لحظه ای همان جا نشست . با خودش فکر کرد بهتره بره و از حیوان خانگی احمقش مراقبت کنه تا اینکه از این پس بعد از ظهر هایش را با یک نفر دیگر شریک شود . آخرین جرعه رو بالا داد و بعد راهش رو کشید سمت در ، تا برود خانه و بخوابد .

۵ دقیقه بعد دست در دست دختر داشت خیابان را بالا می رفت .  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 1:32  توسط پیمان 

 

همینجور یله داده بود رو کاناپه .  مثل همیشه داشت " کنت " دود می کرد . با خودش فکر کرد بهتره بره بیرون یه هوایی بخوره . سیگارو ته سطل آشغال خاموش کرد و لباساشو پوشید .

وقتی برگشت یه نفر دیگه هم همراش بود . با هم رفتن تو اتاق . چند دقیقه ای گذشت تا همه جا رو سکوت فرا گرفت .  

- یه احساس خاصی دارم !

- چه احساسی ؟

- نمی دونم ... اممم .  بهت احساس نزدیکی می کنم .

- نه !

تنها مشکلی که با روسپی ها داشت این بود که نمی توانست عاشقشان باشد . 

چطور یک روسپی به خود حق می دهد که عاشق شود ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 2:5  توسط پیمان 

 

دیگه حالم از هر چی پست کوتاه ( یا اصطلاحا مینیمال که نمیدونم این اصطلاح از کجا اومده ) به هم می خوره ) .

الان وقته یه تجربه ی جدیده !

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 13:17  توسط پیمان 

 

چند روز پیش در کانون تئاتر شریف نشسته بودم و داشتم برای خودم مجله می خوندم . به ناگه !یک پسر ورودی جدید وارد اتاق شد و تقاضای عضویت در کانون تئاتر رو کرد . منم طبق معمول فرم مربوط به عضویت رو دادم بهش تا بخونه . وقتی شروع به پر کردن فرم کرد در مقابل رشته ، مهندسی برق رو نوشت . واااای یک برقیه دیگه ؟

در اول سال بیشترین متقاضی ورود به کانون تئاتر و عضویت در آن از ورودی های برق هستند . ولی تا به حال ( حداقل تا اونجایی که من می دونم ) هیچ دانشجوی برقی برای کانون ماندگار نشده است . جالب است بدانید که همه شان هم دم از دوست دار هنر بودن و مزخرف بودن دانشگاه شریف و مخصوصا رشته ی برق می زنند . خواهر و مادر رشته ی برق را چند دور کامل در بالای سرشان می گردانند و طوری نشان می دهند که آدم نداند فکر می کند جبر زمانه باعث ورود آنها به برق شده است و از هر فرصتی برای بیرون کشیدن خود از این منجلاب ! استفاده می کنند .

شرایط برای اکثریت ما شریفی ها اینچنین رقم خورده است . باید درس بخوانیم و آینده مان در همین راستا خواهد بود . خودمان هم می دانیم که این کار را خواهیم کرد . فقط دوست داریم کمی دیگران را متعجب کنیم . خودمان هم می دانیم که هیچ خری شریف را ول نمی کند برود هنر بخواند . آن هم در ایران ! حداکثر کاری که می توانیم انجام دهیم این است که در کنار درس به هنر یا ورزش یا نمی دانم هر کوفت زهر مار دیگری بپردازیم . اولویت هم با درس است .  

ایندفعه اگر یک برقی ( یا شریفی ) پیشتان آمد و از این حرف های صد تا یک غاز زد او را به آنجایتان حواله بدهید و بعد هم به نوازش گربه ی ملوستان ادامه دهید .

   ...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 1:8  توسط پیمان  | 

 

" سُنت " بد است . کار به فرهنگ و هویت ندارم .

 در کل هر چیزی که به صورت " سُنت " در بیاید مزخرف است .

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 23:10  توسط پیمان 

 

تفکراتمان تنها برای خودمان قابل احترام است و بس

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 3:7  توسط پیمان 

 

 یک عادت بد ما ایرانی ها داریم که

شدیدا به " منقص کردن عیش دیگران " علاقه مندیم .

در مواردی حاد تر ، اصلا تحمل دیدن خوشحالی دیگران را نداریم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 21:38  توسط پیمان 

 

آدما خیلی شبیه آهنگان .

یعنی دقیقا نوع برخوردی رو که ما با قطعات موسیقی داریم با آدم ها هم داریم .

نوع احساسی که از گوش دادن به آهنگ ها به ما دست می دهد مانند احساسمان نسبت به آدم هاست وقتی با آنها تعامل داریم .  

و فقط موسیقی اینچنین است .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 22:37  توسط پیمان 

 

یه مرضی هست که آدم باید چار چنگولی مواظب باشه که گرفتارش نشه . 

این مریضی دو تا علامت مهم داره :

۱ . آدم خودشم نمی دونه چی می خواد .

۲ . آدم خودشم نمی دونه داره چی کار می کنه .

دارا و ندار هم نمی شناسه . هر کسی ممکنه گرفتارش بشه . 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 0:51  توسط پیمان