تبليغاتX
مچاله کن و آتش بزن

مچاله کن و آتش بزن

 

غروب که برگشتیم خواهر دوستم عاشق دوست دیگرم بود و خواهر من عاشق هیچکدام نبود و دوستم عاشق خواهرم بود و دوست دیگرم عاشق خواهر دیگرم بود و خواهر او که پهلوی من نشسته بود دیگر سوگند یاد کرده بود که عاشق نشود ، اما مینمایاند که دلش می خواهد دوست دیگرم عاشقش شود . او که پهلوی من نشسته بود و اکنون در برگشتن باز پهلوی من بود ، خاموش بود ، همچنان خاموش بود و تنها کسی بود که نگفته بود و ندانسته بودند عاشق کیست . و من اکنون عاشق او شده بودم و هیچ یک از ما بیش از سیزده سال نداشت .

" عشق سال های سبز " ، ابراهیم گلستان

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 22:38  توسط پیمان  | 

 

...

گرگرز : جدی ؟ " هیالمار اکدال " از اوناس که مریضه و باید هواشو داشته باشی ؟

رلینگ : بدبختانه باید بگم همه از دم مریضن .

گرگرز : هیالمارو چطوری درمون می کنی ؟

رلینگ : طبق معمول تو زندگی یه دروغی براش دست و پا می کنم .

گرگرز : زندگی ... دروغ ؟ درست می شنوم ؟

رلینگ : آره ، درسته ، دروغ زندگی . میدونی این دروغ بهش قوت قلب میده .

.

.

.

گرگرز : بیچاره سروان اکدال . پیرمرد بیچاره حتما کلی از " ایده آل های " جوونیش رو از یاد برده .

رلینگ : محض خاطر ما هم که شده ، جناب " ورل " ، این کلمه قلنبه ایده آل رو بذار کنار . به جاش یه کلمه شسته رفته وطنی داریم که خیلی هم بجاست : دروغ !

    " مرغابی وحشی " اثر هنریک ایبسن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 13:26  توسط پیمان  | 

 

هر روز که از خواب بیدار می شوم یکی از همان روزهاییست که هر روز یکی از همان روز هاست . *

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 22:37  توسط پیمان 

 

دختر ارشد : باز دیرتر

-در سنی که دارم -

سال های سال دیرتر ،

اگر قرار باشد شهوت مرا دوباره در برگیرد ،

اگر میل به عشق ، میل به عاشق و معشوق بودن از من عبور کند ، میل این که کسی بیاید ، سر انجام ، و مرا ببرد

شایسته ی آن خواهم بود ، نه ، چنین فکر نمی کنی ؟

من این را مانند چنان دردی تصور خواهم کرد ، چنان فاجعه ی بی رحمانه ای ، چنان مصیبتی

و پیش از هر چیز ، پیش از هر چیز ، ریشخندی چنان شرور ، یک شوخی زندگی ، نه ؟

که من خواهم گریخت ، که می جویم ، امیدوارم ، نیروی گریختن را ، کشیدن فریادی خشمناک و گریختن ، که از او دور خواهم شد ،

که آنی را که می آید خواهم راند ، آنی که خواهد گفت مرا دوست دارد و می خواهد من نیز او را دوست داشته باشم و چنین جنایت بزرگی را مرتکب می شود که این همه دیر آمده .

پ . ن : بعضی وقت ها سرت را بر می گردانی و می بینی خیلی دیر شده است . خیلی !

         " در خانه ایستاده بودم و منتظر بودم باران بیاید " اثر ژان-لوک لاگارس

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 21:51  توسط پیمان 

 

وقتی داشتم فنجان اسپرسو را به لبم نزدیک می کردم از من اجازه گرفت که سر میزم بنشیند . با یک لبخند بهش فهماندم که می تواند این کار را بکند . وقتی نشست یک کتاب و یک دفترچه از پاکتی که همراهش بود بیرون آورد . کتاب را گوشه ای گذاشت و در دفترچه شروع به نوشتن کرد . نمی خورد از آن تریپ روشن فکر هایی باشد که میزی در گوشه ای از کافه را برای نوشتن انتخاب می کنند و هر روز در ساعت خاصی آنجا می روند و چیزی می نویسند . ولی داشت این کار می کرد . هر چند وقت یک بار هم صورتش را با نگاهی متفکر از نوشته اش می گرفت و به من نگاه می کرد . بعد دوباره مشغول نوشتن می شد .

هیچ اتفاق خاصی نیافتاد . من همچنان مشغول به کار خودم بودم و او هم همینطور . در آخر هم کیفم را انداختم روی دوشم و از کافه خارج شدم .

زندگی اصلا شبیه فیلم ها نیست ! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 23:14  توسط پیمان  | 

 

اینجا جا داره که از اون دو نفری که وبلاگ منو به عنوان بهترین وبلاگ انتخاب کردن تشکر کنم !

امیدوارم تصادفی نبوده باشه !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 22:26  توسط پیمان 

 

دکتر : افسرده ست .

فدر : می دونم .

دکتر : باید رژیمشو عوض کنه . نمی تونه که همش با همبرگر و بادوم زمینی زنده باشه .

فدر : می دونم .

دکتر : هر از گاهی هم لباساشو بشور . بو میده .

فدر : می دونم . خودم اینو بهت گفتم .

دکتر : در طول روز چی کار می کنه ؟

فدر : می خوابه .

دکتر : وقتایی که خواب نیست چی ؟

فدر : فیلم می بینه و سکس داره .

دکتر : بیرون هم میره ؟

فدر : نه . بهشون زنگ می زنه . میان پیشش ، باهاش می خوابن و میرن .

دکتر : زن هستن دیگه ، نه ؟

فدر : آره . با هم جنس بازا حشرو نشری نداره !

...

" دلداده گی فدر " نوشته ی سارا کین 

 پ . ن : زندگی خیلی از ما همینه . فقط به جایه اون بخش سکس ، درس می خونیم .

افسرده نیستیم ؟

پ . ن ۲ : به یه وبلاگ برخوردم که عنوانش این بود : خوشگل ترین دختر دنیا منم !

گفتم با شما هم در میون بزارم !

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 19:58  توسط پیمان  |