وقتی داشتم فنجان اسپرسو را به لبم نزدیک می کردم از من اجازه گرفت که سر میزم بنشیند . با یک لبخند بهش فهماندم که می تواند این کار را بکند . وقتی نشست یک کتاب و یک دفترچه از پاکتی که همراهش بود بیرون آورد . کتاب را گوشه ای گذاشت و در دفترچه شروع به نوشتن کرد . نمی خورد از آن تریپ روشن فکر هایی باشد که میزی در گوشه ای از کافه را برای نوشتن انتخاب می کنند و هر روز در ساعت خاصی آنجا می روند و چیزی می نویسند . ولی داشت این کار می کرد . هر چند وقت یک بار هم صورتش را با نگاهی متفکر از نوشته اش می گرفت و به من نگاه می کرد . بعد دوباره مشغول نوشتن می شد .
هیچ اتفاق خاصی نیافتاد . من همچنان مشغول به کار خودم بودم و او هم همینطور . در آخر هم کیفم را انداختم روی دوشم و از کافه خارج شدم .
زندگی اصلا شبیه فیلم ها نیست !
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 23:14  توسط پیمان
|
