دختر ارشد : باز دیرتر
-در سنی که دارم -
سال های سال دیرتر ،
اگر قرار باشد شهوت مرا دوباره در برگیرد ،
اگر میل به عشق ، میل به عاشق و معشوق بودن از من عبور کند ، میل این که کسی بیاید ، سر انجام ، و مرا ببرد
شایسته ی آن خواهم بود ، نه ، چنین فکر نمی کنی ؟
من این را مانند چنان دردی تصور خواهم کرد ، چنان فاجعه ی بی رحمانه ای ، چنان مصیبتی
و پیش از هر چیز ، پیش از هر چیز ، ریشخندی چنان شرور ، یک شوخی زندگی ، نه ؟
که من خواهم گریخت ، که می جویم ، امیدوارم ، نیروی گریختن را ، کشیدن فریادی خشمناک و گریختن ، که از او دور خواهم شد ،
که آنی را که می آید خواهم راند ، آنی که خواهد گفت مرا دوست دارد و می خواهد من نیز او را دوست داشته باشم و چنین جنایت بزرگی را مرتکب می شود که این همه دیر آمده .
پ . ن : بعضی وقت ها سرت را بر می گردانی و می بینی خیلی دیر شده است . خیلی !
" در خانه ایستاده بودم و منتظر بودم باران بیاید " اثر ژان-لوک لاگارس
