غروب که برگشتیم خواهر دوستم عاشق دوست دیگرم بود و خواهر من عاشق هیچکدام نبود و دوستم عاشق خواهرم بود و دوست دیگرم عاشق خواهر دیگرم بود و خواهر او که پهلوی من نشسته بود دیگر سوگند یاد کرده بود که عاشق نشود ، اما مینمایاند که دلش می خواهد دوست دیگرم عاشقش شود . او که پهلوی من نشسته بود و اکنون در برگشتن باز پهلوی من بود ، خاموش بود ، همچنان خاموش بود و تنها کسی بود که نگفته بود و ندانسته بودند عاشق کیست . و من اکنون عاشق او شده بودم و هیچ یک از ما بیش از سیزده سال نداشت .
" عشق سال های سبز " ، ابراهیم گلستان
+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 22:38  توسط پیمان
|
